شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٢٤ - حكايت(١٤) قضا را من و پيرى از فارياب
|
مرا يك درم بود برداشتند، |
به كشتى و درويش[١] بگذاشتند |
|
|
سباحان[٢] براندند كشتى چو دود |
كه آن ناخدا[٣] ناخدا ترس[٤] بود |
|
|
مرا گريه آمد ز تيمار جفت[٥] |
بر آن گريه قهقه بخنديد[٦] و گفت: |
|
|
مخور غم براى من اى پرخرد، |
مرا آنكس آرد كه كشتى برد |
|
|
بگسترد سجاده بر روى آب |
خيالست[٧] پنداشتم يا بخواب |
|
|
ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت |
نگه بامدادان به من كرد و گفت: |
|
|
تو لنگى[٨] به چوب آمدى من به پاى |
ترا كشتى آورد و ما را خداى |
|
|
چرا اهل دعوى بدين نگروند: |
كه ابدال[٩] در آب و آتش روند |
|
|
نه[١٠] طفلى كز آتش ندارد خبر، |
نگه داردش مادر مهرور! |
|
[١] درويش: مراد، پير فارياب است.
[٢] سباحان: شناوران، ملاحان. در نسخه« على يف»« سياهان»
[٣] - ناخدا: ناوخدا، رئيس كشتى.
[٤] ناخدا ترس: بىترس از خداى يگانه.
[٥] جفت: در اينجا مراد دوست و همسفر است.
[٦] بخنديد: فاعل فعل خنديدن« پير فارياب» است.
[٧] خيالست ...: هنگاميكه پير را ديدم سجاده بر آب افكنده، ندانستم آيا اين منظره براى من نقش خيال است يا در خواب مىبينم.
[٨] تو لنگى ...: پير به من گفت تو لنگ بودهاى و پاى سلوك نداشتى از اينرو با كشتى چوبين آمدى. در نسخه« على يف»« عجب ماندى اى يار فرخنده راى».
[٩] ابدال ...: جمع بديل مراد از ابدال عارفان برگزيدهاند كه ميتوانند از آب و آتش بگذرند. در عرفان، خاصان به صلحا و ابدال و اقطاب و اوتاد تقسيم ميشوند.
[١٠] نه طفلى ...: نه اين است كه مادر مهربان طفل خود را كه نمىداند آتش سوزنده است از آتش نگاه ميدارد. همچنين خداوند مددكار كسانى است كه وسايل ظاهرى در اختيار آنها نيست. اين بيت در متن نسخه« على يف» نيست.