شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٤ - حكايت(٢٤) شنيدم كه از پادشاهان غور
|
تفو بر چنان ملك و دولت كه راند! |
كه شنعت[١] درو تا قيامت بماند |
|
|
پسر چون شنيد اين حديث از پدر |
سر از خط فرمان نبردش[٢] به در |
|
|
فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ |
خر از دست عاجز شد، از پاى لنگ |
|
|
پدر گفتش اكنون سر خويش گير |
هرآن ره كه ميبايدت پيشگير |
|
|
وز آن سو پدر روى در آستان: |
كه يا رب به سجاده راستان، |
|
|
كه چندان امانم ده از روزگار، |
كزين نحس ظالم برآيد دمار[٣] |
|
|
اگر من نبينم مر او را هلاك، |
شب گور چشمم نخسبد به خاك[٤] |
|
|
اگر مار زايد زن باردار، |
به از آدمىزاده ديوسار |
|
|
زن از مرد موذى ببسيار به |
سگ از مردم مردمآزار به |
|
|
مخنث[٥] كه بيداد بر خود كند، |
از آن به كه با ديگرى بد كند |
|
|
شه اينجمله بشنيد و چيزى نگفت |
به بست اسب و سر بر نمد زين بخفت |
|
|
همه شب به بيدارى اختر شمرد |
ز سودا و انديشه خوابش نبرد |
|
|
چو آواز مرغ سحر گوش كرد، |
پريشانى شب فراموش كرد |
|
|
سواران همه شب همى تاختند |
سحرگه پى[٦] اسب بشناختند |
|
[١] شنعت و شناعت:( با ضم ش) سرزنش.
[٢] نبردش: ضمير« ش» مضاف اليه است براى فرمان: سر از خط فرمانش بيرون نبرد، دستور پدر را اطاعت كرد.
[٣] - برآيد دمار: دمار، در اينجا لفظى است تركى و بفتح اول بمعنى رگ و ريشه است. دمار برآوردن، گرفتن و بيرون آوردن رگ و ريشه از گوشت است تا براى تهيه كباب خوشتر باشد و چنين گوشتى را دمارى مىنامند. مجازا دمار از روزگار درآوردن، عبارتست از وارد آوردن سختى و خشونت بسيار، چنانكه گويى روزگار طرف مقابل بسان گوشتى است كه با كارد تيز، رگ و ريشههاى آنرا از اعماق آن بيرون مىآورند.
در عربى دمار و تدمير بمعنى هلاك كردن است.
[٤] تا من هلاك او را نبينم، در شبهاى قبر هم آرامش نخواهم داشت.
[٥] مخنث:( با فتح خا و فتح و تشديد نون) مردى است كه صورت مردان و عادت خاص زنان داشته باشد( نامرد).
[٦] پى: اثر پا.