شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٣٢ - حكايت(٢٤) شنيدم كه از پادشاهان غور
______________________________
-
نسخه خود نقل كرده است و ما نيز آن ابيات را در پاورقى نقل مىكنيم:
|
خرى ديد پوينده و باربر |
توانا و زورآور و كارگر |
|
|
يكى مرد، گرد استخوانى بدست |
چنان ميزدش كاستخوان ميشكست |
|
|
شهنشه برآشفت و گفت: اى جوان، |
ز حد رفت جورت بر آن بىزبان |
|
|
چو زورآوران خودنمائى مكن |
برافتاده زورآزمايى مكن |
|
|
پسندش نيامد فرومايه قول |
يكى بانگ بر پادشه زد بحول: |
|
|
كه بيهوده نگرفتم اين كار پيش |
برو چون ندانى پس كار خويش |
|
|
بسا كس كه پيش تو معذور نيست |
چو وابينى از مصلحت دور نيست |
|
|
ملك را درشت آمد از وى جواب |
بگفتا بيا تا چه بينى صواب، |
|
|
كه پندارم از عقل بيگانهاى |
نه مستى همانا كه ديوانهاى |
|
|
بخنديد كاى ترك نادان، خموش، |
مگر حال خضرت نيامد بگوش |
|
|
نه ديوانه خواند كس او را نه مست، |
چرا كشتى ناتوانان شكست |
|
|
جهانجوى گفت: اى ستمكار مرد، |
ندانى كه خضر از براى چه كرد؟ |
|
|
در آن بحر، مردى جفاپيشه بود، |
كه دلها از او بحر انديشه بود |
|
|
جهانى ز كردار او پرخروش |
خلايق ز دستش چو دريا بجوش |
|
|
پس آنرا ز بهر مصالح شكست، |
كه سالار ظالم نگيرد بدست |
|
|
شكسته مطاعى كه در دست تست |
از آن به كه در دست دشمن درست |
|
|
خر اين جايگه لنگ و تيماركش، |
از آن به كه پيش ملك باركش |
|
|
بخنديد دهقان روشنضمير |
كه پس حق بدست منست اى امير، |
|
|
نه از جهل مىبشكنم پاى خر |
كه از جور سلطان بيدادگر |
|
|
ستمگر جفا بر تن خويش كرد |
نه بر جان مسكين درويش كرد، |
|
|
كه فردا در آن محفل نام و ننگ |
بگيرد گريبان و ريشش بچنگ |
|
|
نهد بار از او زار بر گردنش |
نيارد سر از عار بر كردنش |
|
|
گرفتم كه خر بارش اكنون كشد |
در آن روز بار خران چون كشد |
|
|
گر انصاف پرسى بداختر كسيست، |
كه در راحتش رنج ديگر كسيست |
|
|
اگر برنخيزد، به آن مردهدل، |
كه خسبند ازو مردم آزردهدل |
|
|
همين پنجروزش تنعم بود |
كه شاديش در رنج مردم بود |
|