جامع عباسی - طبع قديم - شيخ بهائى - الصفحة ١٥٨ - فصل ششم در صلح كردن با كفار
كه آحاد كافران را امان دهند و غلام مسلمانان و زنان ايشان را جايز است كه كافران را امان دهند امّا امان دادن ديوانه و نابالغ و مسلمانى كه به اكراه كافر را امان دهد و كسى كه عقل او به خوردن شراب يادآورى بىهوشى يا خواب كردن رفته باشد صحيح نيست و اسيران مسلمانانى كه در دست كفّار باشند و بىاكراه بعضى از كافران را امان دهند صحيح است و هم چنين امان دادن تاجران مسلمانانى كه به ديار كفّار تردّد مىنمايند و مسلمانانى كه كافران ايشان را به اجرت گرفته باشند صحيح است به شرطى كه امان دادن در ديار كفر واقع شده باشد و هر گاه يكى از مسلمانان ادّعا نمايد كه يكى از كفّار را امان داده و ممكن باشد يعنى پيش از گرفتار شدن باشد قولش مقبولست و اگر بعد از آن كه گرفتار شود ادّعا نمايد قولش مقبول نيست و امان را دو لفظ است:
اوّل احرزتك يعنى پناه دادم ترا.
دويّم آمنتك يعنى امان دادم ترا و آن چه صريحا دلالت بر آن كند حكم اين دو لفظ دارد مثل آن كه گويد أذممتك يعنى امان دادم ترا يا آن كه بگويد أنت فى ذمّة الاسلام يعنى تو در امان اسلامى و اگر چيزى بنويسد كه دلالت كند بر آن كه نوشتن بقصد امان واقع شده صحيح است خواه آن نوشته بلغت عربى باشد و خواه به فارسى مثل آن كه نوشته باشد كه مترس و هم چنين اگر اشارت كند به طريقى كه امان از آن مفهوم گردد و هر گاه امان داده شود واجبست وفا كردن بآن بهر طريقى كه شرط شده باشد به شرطى كه متضمّن شرط نامشروع نباشد و آن چه كفّار را به گمان امان اندازد و به سبب آن داخل بلاد اسلام شوند واجبست كه ايشان را نكشند و بگذارند كه به منازل خود روند و وقت امان دادن پيش از گرفتار شدنست پس اگر امان دادن بعد از گرفتار شدن ايشان واقع شود صحيح نيست و امّا امام را بعد از گرفتار شدن كفّار و غلبه بر ايشان امان دادن جايز است
فصل ششم در صلح كردن با كفّار
بدان كه هر گاه امام مصلحت در صلح كردن با كفّار بيند و ترك جنك را با ايشان صلاح داند جايز است كه با ايشان صلح كند و مىبايد كه صلح كمتر از يك سال نباشد و اگر مسلمانان بسيار ضعيف باشند تا ده سال نيز جايز داشتهاند و اصحّ آنست كه آن مقدار وقت كه امام مصلحت در آن داند صلح جايز است و اگر در صلح كردن محتاج به دادن چيزى باشد آيا دادن آن واجبست يا نه ميانه مجتهدين خلافست قول اقرب آنست كه واجب نيست و متولّى عقد صلح غير از امام و نايب او كسى ديگر نمىتواند شد يعنى هم چنان كه هر يك