تحف العقول ت جنتی - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٧٢٥ - يك مسأله عجيب
(١)
يك مسأله عجيب
مأمون به «يحيى بن اكثم» پيشنهاد كرد كه مسألهاى مشكل براى حضرت جواد ٧ طرح كند كه در پاسخش بماند. يحيى پرسيد: مردى كه با زنى زنا كرده مىتواند ازدواجش كند؟ فرمود: بايد صبر كند تا معلوم شود، از نطفه او آبستن است يا نه؟ زيرا ممكن است چنان كه به او مربوط بوده، با ديگرى هم رابطه داشته باشد، وقتى كه معلوم شد باردار نيست اگر خواست تزويجش كند اين زن بسان نخلى است كه مردى نخست از خرماى آن به حرام خورده سپس آن را خريده و حلال شده، يحيى واماند و نتوانست سخنى بگويد.
(٢) سپس امام ٧ از او پرسيد: اين چه مردى است كه زنى صبحگاه بر او حرام است و چاشت حلال، باز نيم روز حرام مىشود و بعد از ظهر حلال، باز عصر حرام مىگردد، و مغرب حلال، دوباره نصف شب حرام مىشود و سپيدهدم حلال، و روز كه برآيد حرام گردد و سرانجام نيم روز حلال شود (در ظرف حدود سى ساعت ده مرتبه حلال و حرام شود)؟
يحيى و فقهاى ديگر گيج و گنگ وامانده، و جوابى ندادند. مأمون گفت: ابو جعفر! خدايت عزيز دارد: شما خود جواب را بيان كنيد. فرمود: اين مردى است كه به كنيزكى نامحرم نگاه كرد. سپس او را خريد و حلال شد. بعد آزادش كرد، حرام شد. تزويجش كرد، حلال شد. ظهار كرد (به او گفت تو مثل مادر بر من حرامى و اين نوعى طلاق بوده) حرام شد.
كفاره داد حلال شد. طلاق داد، حرام شد. رجوع كرد، حلال شد. از دين برگشت حرام شد. توبه كرد و به اسلام برگشت، زن به همان ازدواج اول (و بدون احتياج به عقد جديد) حلال شد، چنان كه پيغمبر ٦ نكاح دخترش زينب را با «ابو العاص بن ربيع» كه مسلمان شد به همان عقد اول تثبيت فرمود و به حال خود باقى گذاشت.