تحف العقول ت جنتی - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٢٥٧ - گفتار آن جناب با كميل بن زياد
(١)
گفتار آن جناب با كميل بن زياد
[١] (٢) (كميل!) اين دلها ظرف است، و ظرفى از همه بهتر است كه نگه دارندهتر باشد، آنچه گويم بخاطر سپار.
(٣) مردم سه دستهاند: عالم خداپرست، طالب و آموزنده راه نجات، و احمقان فرو- مايهاى كه (گوسفند صفت) بدنبال هر فريادگرى بدوند، (و همچون پشه) با هر بادى بچمند، نه از نور علم روشنى گيرند كه راه خود شناسند، نه به سنگر مطمئنى پناه برند تا نجات يابند.
(٤) كميل! علم از مال بهتر است، علم نگهبان توست و تو نگهبان مال. انفاق مال را بكاهد و علم را بيفزايد. علم حاكم است، و مال محكوم (با علم در باره مال قضاوت كنند).
(٥) كميل! دوستى عالم (و به نقل نهج البلاغه: شناسائى علم) دينى است كه در برابرش پاداش دهند، وسيله كسب طاعت در زندگى و نام نيك پس از مرگ مىباشد. مال چون از دست رود منافعش هم بدنبالش مىرود، ثروت اندوزان در طول زندگى خود نيز مردهاند، در حالى كه علما تا جهان باقى است زندهاند. جثههاشان از نظرها پنهان، و نقششان در دلها ثابت است، سپس به سينه مباركش اشاره كرده، فرمود: هان كه در اينجا علم سرشارى است (اما افسوس) كه برايش خزانهدارى نمىيابم. آرى، افراد تيزهوشى هستند ولى چه سود كه امين نيستند، ابزار دين را در راه دنيا بكار گيرند، با حجتها و برهانهاى خدا به جنگ دوستانش روند، نعمتهايش را صرف گناه كنند، و يا دسته ديگرى كه در برابر اهل حق تسليمند اما در رموز و دقايق بينشى ندارند، با اندك شبهه به شك افتند[٢] و اين دو گروه هيچ يك صلاحيت و لياقت علم آموختن را ندارند، و يا دسته سومى، كه شيفته لذت هستند و سرسپرده شهوت، و يا دسته چهارم كه دلباخته مالند و در انديشه ثروت، و اين دو گروه نيز نه در خور نگهبانى (و پاسدارى) دينند، نه اهل بينش و يقين، آنچه از هر چيز بيشتر به اينها مىماند چهارپايان چرنده است، آرى علم اين چنين با مرگ حاملانش مىميرد.
(٦) اما (نه چنان است كه علم و عالم بكلى ناياب و نابود گردد) زمين هيچ گاه از حجتهاى خدا خالى نمىماند، خواه آشكار و مشهور باشد يا بيمناك و مستور، تا حجت و برهانهاى خدا از ميان نرود، و ناقلان كتابش منقرض نشوند، اينان كجايند؟ اين گروه كمترين شماره و بزرگترين مقام را دارند. خداوند بدست اينها حجتهاى خود را نگه دارد تا به (نسلهاى بعد و) امثالشان برساند، و نهال علم را در قلوب آنها بنشاند، علم، اين گروه را به حقايق ايمان آشنا كرده، روح يقين را دريافتهاند و از اين رو آنچه را عياشان لذتپرست ناهموار و دشوار دانند (چون گرسنگى، و شب بيدارى و فداكارى با مال و جان) سهل شمارند،
[١] اين حديث در نهج البلاغه جزء كلمات قصار شماره ١٤٧ با اختلاف مختصرى نقل شده، و در مقدمه، كميل مىگويد: على٧ دست مرا گرفت بجانب گورستان برد و چون از شهر بيرون رفتيم نفس عميقى كشيد و فرمود ...
[٢] و اين دردى كه على ٧ از آن مىناليد بليه بشريت در همه دورانهاست كه بجز افرادى نادر و كمياب، مردم يا زيرك و چمشوند يا كودن و رام، و به ديگر تعبير يا هوشمند و خوش- فكرند، ولى در برابر حقجويان و حقگويان با نخوت و غرور سركشى دارند، و يا تسليم و منقادند اما متأسفانه بينشى ندارند و تشخيص حقايق- مخصوصا در لغزشگاهها- نتوانند.