تحف العقول ت جنتی - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٦٧٧ - از سخنان آن حضرت در توحيد
(١)
از سخنان آن حضرت در توحيد
مأمون مجلسى باشكوه آراست و همه دانشمندان ملل غير اسلامى را گرد آورد تا با حضرت رضا ٧ به بحث پردازند، از جمله حاضران «عمران صابى» بود و سؤالات بسيار مفصلى از آن جناب كرد كه در حديث مشروح بيان شده، و ما بر حسب اقتضاى كتاب تنها به ذكر قسمتى از آن مىپردازيم:
(٢) «عمران» گفت: بفرمائيد كه ما يگانگى خدا را به كنه و حقيقت مىشناسيم يا به وصف؟ (و به تعبير ديگر: يگانگى خدا به ذات او مربوط است يا صفتى است براى او؟) فرمود: همانا نور ابدى، يگانه، نخستين موجود، يگانه است، شريك ندارد، چيزى (در اين منزلت) با او نيست، يكتائى است كه دو بر نمىدارد، نه (به كنه) معلوم است، نه بكلى مجهول، نه سرر است و روشن است، نه مبهم، نه در ياد است، نه از ياد رفته، و نه چيزى است كه نام هيچ چيز ديگر بر او توان نهاد. بنا بر اين هستى نخستين، موجودى است قائم به ذات خود، نورى است بىنياز، بىنياز از هر چه جز اوست، نه آغاز دارد نه انجام، نه بر چيزى قرار گرفته (و به ديگر تعبير نه زمان دارد و نه مكان)، نه در پشت چيزى نهان شده، نه در درون چيزى پنهان گشته، چون ياد او در خاطر گذرد آدمى كلمهاى نمىيابد كه بتواند براى تعبير از او بكار برد (آنچه بكار برد)، پرتوى است، مثالى است، شبحى است يا سايهاى. اين همه پيش از آن بوده است كه آفرينشى در كار باشد، در آن حال كه هيچ چيز نبوده حتى خود «حال» نيز در اين رتبه است (يعنى در رتبه پرتو و مثال و ...) اينها همه صفاتى هستند كه پديد آمدهاند، و بيان و ترجمهاى براى تفهيم و تفهم. فهميدى عمران؟ بله.
(٣) سپس امام ٧ اضافه فرمود: بدان كه معنى «توهم» (كه ظاهرا مراد علم است و در بقيه ترجمه همان علم را مىآوريم) و مشيت و اراده يكى است، يك امر با سه نام، نخستين علم و اراده و مشيت خدا حروفند، حروفى كه اصل همه موجودات و حلال هر مشكلند، در مرحله علم او، براى اين حروف هيچ معناى مشخصى جز خود آنها نبود و از هيچ واقعيت عينى جز خودشان حكايت نداشتند، وجود آنها همان علم بود، البته هستى خدا بر همين علم هم مقدم بود، چون نه هيچ چيز پيش از خدا بوده و نه هيچ چيز با او، مرتبه تحقق خود علم هم پيش از مرحله تحقق اين حروف بوده، يعنى حروف در پرتو علم تحقق يافتهاند، علم در مرتبهاى بود كه هنوز هيچ معلومى در كار نبود، تازه علم خدا هم غير از ذات او است (يعنى علم به اسماء و صفات يا علم فعلى يعنى علمى كه عبارت است از همان تحقق عينى معلوم در عالم خارج) همان طور كه كار هر چيز غير از خود او است، حد هر چيز امرى است غير از خود محدود و صفت هر چيز، امرى است غير از خود موصوف، زيرا حروف تا از هم جدا هستند همان حروفند و بس[١] و بر هيچ چيز جز خود دلالت ندارند، وقتى آنها را با هم تركيب كنى، و از آنها چند حرف به هم پيوندى آن وقت است كه
[١] كلماتى كه در هر زبان بكار مىبريم از حروف الفبا درست شدهاند، هر كلمه بصورت اسم، صفت يا ... بر معنى و واقعيت عينىاى دلالت دارد كه امرى است خارجى، و معناى واقعى اين كلمه و لفظ است، ولى حروف تشكيل دهنده آن كلمه هيچ ما به ازاى عينى جز خود اين حروف ندارند، يعنى همان رئوس يا حرفهاى اول نام خود هستند، مثال: درخت، اين كلمه بر يك واقعيت عينى دلالت دارد ولى د، ر، خ، ت كه حروف تشكيل دهنده اين كلمه هستند بر هيچ چيز جز خود اين حروف دلالت ندارند، يعنى بر همان حرف اول كلماتى كه بعنوان نام اين حروف بكار مىروند، دال راء خاء و تا امام٧ در اين سخن از الفباى هستى ياد مىفرمايد، الفبائى كه همه كلمات هستى از آنها و تركيب آنها بوجود آمدهاند، و مىآيند.