تحف العقول ت جنتی - ابن شعبه حرّاني - الصفحة ٣٨٧ - توحيد
(١)
توحيد
مردم! از اين «مارقين» (: از دين بدر رفتگان) كه خدا را به خود تشبيه كنند بپرهيزيد، گفتار اينان همانند كافران اهل كتاب است، خدا مثل و مانند ندارد، شنوا و بيناست، چشمها او را نبيند، او ديدگان را ببيند، او است «لطيف» (تيزبين) و آگاه، يكتائى و عظمت را خاص خود ساخته مشيت، اراده، قدرت و علم به هر چيز در قبضه اوست، در هيچ كار، مخالف و منازعى ندارد، همتا و هماورى ندارد، نه ضد ستيزهگرى دارد، نه همنام و همانندى، و نه مثل و مانندى، دستخوش حوادث نگردد، تغيير حال نپذيرد، پديدهها در وجودش راه نيابد، هيچ ستاينده به كنه عظمتش نرسد، كبريا و بزرگيش در هيچ خاطره نگنجد، چه در اشياء مانندى ندارد (تا به او توان قياسش كرد)، دانشمندان به نيروى عقل، درك ذاتش نتوانند، انديشمندان جز با تصديق به قلب و ايمان به غيب او را در نيابند، كه خدا هيچ يك از صفات آفريدگان را ندارد، يگانه و بىنياز است. هر چه در وهم گنجد غير از او باشد، آنچه فكر به آن تعلق گيرد خدا نباشد، آن كه در دسترس انديشه قرار گيرد پروردگار نخواهد بود، آنچه در هوا و ما وراى هوا يافت شود معبود نباشد. در همه چيز هست اما نه چنان كه در حصار اشياء باشد، از همه چيز جداست، اما نه چنان كه از آنها نهان باشد، آن كه ضدى مقارن و هماور يا نظيرى برابر دارد توانا نيست، قدمش را با زمان نتوان سنجيد، (در سيطره مكان نيست و در ناحيه معينى نتوان به او رو آورد، از عقلها محجوب است چنان كه از ديدهها، از آسمانيان مستور است چنان كه از خاكيان، نزديكيش، كرامت اوست و دوريش اهانتش (قرب و بعد مكانى ندارد). نه «در» (كه نشان ظرفيت و مكان است) در ساحت قدسش راه دارد (كه گوئى در كجاست)؟
نه «گاه» (كه رمز زمان است) محدودش سازد، نه «اگر» (كه دليل امكان و تعليق است) در بارگاهش راه يابد، رفعتش نه چون برآمدن بر قلههاست، آمدنش نه جابجا شدن است، نابود را، بود، و بود را، نابود كند، و اين دو صفت هرگز در غير خدا نباشد، انديشه تنها تواند (وجود) ش را دريابد، و به هستيش اعتراف كند، اما از «وصف» ش، عاجز است كه صفات را به او بايد توصيف (و معرفى) كرد نه او را به صفات، شناختنيها را به او بايد شناخت نه او را بشناختنيها. اين است خدائى كه همنام ندارد، منزه است، همانندى ندارد. شنوا و بيناست.