فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٧ - مثال به سخن گفتن
مثال به سخن گفتن
بنابراین، تنها داشتن ابزار بدون اینکه استعداد ذاتی این حیوان کاملتر شده باشد کافی نیست؛ یعنی ابزار شرط لازم برای کار هست ولی شرط کافی نیست. کما اینکه زبان شرط لازم برای بیان است، شرط کافی نیست. آیا انسان که حرف میزند و حیوان حرف نمیزند، در ساختمان دهان انسان چیزی ساختهاند که این میتواند تکلم کند و او نه؛ مثلًا این میتواند حروف الفبا را تلفظ کند (ب بگوید، جیم بگوید) حیوانات نمیتوانند؟ یا نه، قضیه این است که آن اصل مطلب باید وجود داشته باشد، اول باید معنا بیاید، یعنی قدرت به کار بردن باید در کار باشد. حیوان قدرت به کار بردنش را ندارد نه اینکه ابزارش را ندارد. و لهذا بعضی حیوانات مثل طوطی، شما حرف را به او میزنید همان را تکرار میکند ولی مثل یک کوه است که حرف را تکرار میکند؛ قدرت اینکه معنا را در ذهنش بیاورد و از این ابزار استفاده کند ندارد.
یک جمله خیلی عالی در نهج البلاغه راجع به فرق انسانهای خطیب و بلیغ با انسانهای غیربلیغ هست که عین همان فرقی است که میان انسان و غیر انسان است ولی در مرحله بالاتر.
میفرماید: ألا وَ انَّ اللِّسانَ بَضْعَةٌ مِنَ الْانْسانِ زبان یک عضو انسان است. تکیه روی کلمه «انسان» است. انسان یعنی آن معنای انسان، روح انسان، فکر انسان، علم انسان. یعنی اینکه میگویید زبان، هنر مال این عضو نیست، هنر مال انسان است. فلایسْعِدُهُ الْقَوْلُ اذَا امْتَنَعَ اگر انسان (یعنی درون) از گفتن امتناع کند (خودداری کند و حرفی نداشته باشد) امکان گفتن ندارد. وَ لایمْهِلُهُ النُّطْقُ اذَا اتَّسَعَ و برعکس، اگر او گشایش پیدا کند (یعنی اگر معنا در ذهن باشد و بجوشد) دیگر سخن گفتن مهلت نمیدهد، پشت سر هم باید حرف بزند و بگوید. بعد میفرماید: وَ انّا لَامَراءُ الْکلامِ وَ فینا تَنَشَّبَتْ عُروقُهُ وَ عَلَینا تَهَدَّلَتْ غُصونُهُ [١] و ما فرماندهان سخن هستیم و ریشههای سخن در میان ما نشو و نما کرده و درخت سخن روی سر ما سایه گسترده و میوههای خودش را پهن کرده است.
اینکه بگویید فلان کس خیلی خوش زبان است، زبانِ چنینی دارد، این به زبانش مربوط نیست، به فکرش مربوط است، به روحش مربوط است. اگر انسان حرف داشته باشد به زبان میآید، حرف نداشته باشد به زبان نمیآید؛ زبان کارهای نیست.
[١] نهج البلاغه، خطبه ٢٣١.