فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٧ - اصول تئوری مارکس
ولی تجربه نشان داد که اینطور نشد؛ یعنی سوسیالیسم به معنای مالکیت اشتراکی آمد دموکراسی نیامد و بلکه از خشنترین حکومتهای دنیا همان حکومتهای سوسیالیستی است که بعد لنین آمد این [خشونت] را با دوره «دیکتاتوری پرولتاریا» توجیه کرد. این دیکتاتوری را واجب و لازم هم شمردند. تازه خود دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟ آخرش برمیگردد به دیکتاتوری جمع؛ یعنی صد میلیون، دویست میلیون جمعیت [وجود دارد] و یک اقلیت- که شاید همهشان به یک میلیون هم نرسند- حکومت میکنند، در کمال اقتدار هم حکومت میکنند، مالک شخصی هم نیستند. اصلًا احتیاج ندارند که مالک شخصی باشند. همه چیز مال آنهاست بدون اینکه اسم مالکیت شخصی [به میان بیاید، چون] مالکیت را انسان برای این میخواهد که اختیار تصرف با او باشد، حال وقتی که اختیار تصرف با اوست (ولو اینکه مالکیتی در کار نباشد) آن منظورِ مالکیت هست. و حتی- اگرچه اینها میگویند سودجویی نیست- سودجویی هم هست، چون سودجویی که شکلش منحصر به مالکیت شخصی نیست.
اینکه ادعا کردند که با رفتن مالکیت اختصاصی و پیدایش مالکیت اشتراکی همه چیز اصلاح میشود و مادر همه مفاسد مالکیت اختصاصی بوده، بطلان این نظریه روشن شد و الّا نباید شما به سوسیالیسمی که امروز در شوروی وجود دارد انتقاد کنید. وقتی که مادر فسادها از بین رفته است، بچههای فسادها دیگر نمیتوانند وجود داشته باشند. علت که از بین برود معلول نمیتواند وجود داشته باشد. پس معلوم میشود که آن تز از اساس باطل بوده؛ یعنی اینکه ریشه همه فسادها مالکیت اختصاصی است و با رفتن مالکیت اختصاصی و آمدن مالکیت اشتراکی همه ارزشهای انسانی جبراً عود میکند، دیدیم که چنین چیزی نیست. لهذا گفتند پس برای [تعریف] سوسیالیسم تنها مالکیت اشتراکی ابزار تولید کافی نیست؛ قید دیگری اضافه کردند: و استفاده دموکراتیک از ابزار تولید، و تولید به منظور اجتماع نه به منظور قدرت ملی، و بعلاوه همه اینها حاکمیت ملی.
اصول تئوری مارکس
خوب، اینها را که ما بگوییم، اساس فلسفه مارکس باطل میشود. اصلًا اساس فلسفه مارکس بر این جهت بود که سوسیالیسم جبر تاریخ است. تئوری مارکس بر این اساس بود:
١. بر تاریخ یک جبر اقتصادی حکومت میکند؛ یعنی قوانین حاکم بر تاریخ یک