فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٤ - مالکیت اجتماعی
اشتراکی بالطبع است و یک عامل ثانوی انسان را از اشتراکیت و زندگی سوسیالیستی خارج کرده است یعنی یک وحدت را متکثر کرده، درهم شکسته و خرد کرده است. مثل اینکه یک اندامی که به حسب طبع خودش یک اندام است، بعد یک عاملی پیدا میشود و [میان اجزای آن] جدایی میاندازد. مثلًا این عضله بدن یک صورت واحد اجتماعی است و یک وحدت اجتماعی دارد، بعد یک کارد میآید آن را میبُرد به طوری که یک شکاف دوسانتی پیدا میشود، و بعد التیام میپذیرد، ولی به هرحال این به حسب طبع خودش این [گونه] است که به صورت یک واحد باشد.
او چنین ادعا میکند که انسان به حسب طبع خودش اینطور است که اصلًا منی در کار نباشد و همه چیز «ما» باشد و آن کاردی که آمده و این پیکر واحد انسانیت را شقه شقه کرده و به صورت «من» ها (و قهراً «من» های متضاد) درآورده است مالکیت است. با از بین رفتن مالکیت دومرتبه جامعه به صورت «ما» درمیآید و آن سوسیالیسم حقیقی در آنجا وجود پیدا میکند.
بنابراین از نظر مارکس همان مالکیت اشتراکی ابزار تولید، کافی است که دیگر همه روبناها را- به قول او- درست کند و بسازد و وحدت و برادری و برابری و یگانگی و رفیق بودن- که واقعاً همه با یکدیگر رفیق باشند و رابطه دیگری غیر از رابطه رفاقت میان افراد حکمفرما نباشد- محقق شود.
مالکیت اجتماعی
ولی تجربههای بعدی حتی برای سوسیالیستهای دنیا نشان داد که مالکیت اشتراکی ابزار تولید کافی نیست و لهذا آمدند این اصطلاح را آوردند که مالکیت اشتراکی نه، یک درجه بالاتر: مالکیت اجتماعی. چطور؟ به این تعبیر که ممکن است مالکیت، اشتراکی باشد ولی در عین حال اجتماعی نباشد. وضع سوسیالیسم را در شوروی و قهراً در کشورهای سوسیالیستی که تابع شوروی هستند اینچنین نقد کردند که در این جاها مالکیت اختصاصی و انفرادی ابزار تولید نیست و هیچ کس مالک اختصاصی کارخانجات نیست ولی در عین حال نتیجه این مالکیت اشتراکی این نیست که این ابزار تولید و محصولاتی که تولید میشود همه برای رفاه عموم باشد. به تعبیر آنها این برای قدرت ملی به کار برده میشود. البته مقصود از قدرت ملی- که تعبیر ضعیفی هم هست- این است که مسئله خیر و کمال افراد یک مسئله است و مسئله خیر و کمال یک جامعه- که یک کششی در گذشته و آینده است- یک مسئله دیگر است؛ یعنی در میان ارزشهای اخلاقی و ارزشهای