فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٦ - مارکس و دموکراسی
مارکس و دموکراسی
مارکس و امثال او پیش خودشان چنین خیال میکردند که با مالکیت اشتراکی ابزار تولید واقعاً دیگر «من» ها تبدیل به «ما» میشود و لهذا میگفتند اصلًا دیگر دولتی ضرورت ندارد و دولت هم مثل مذهب زاییده مالکیت است. اصلًا نقش دولت در دنیا این بوده که نگهبان منافع طبقه حاکمه، حامی و مدافع منافع سرمایه دارها و استثمارگرها بوده است. وقتی که مالکیت، اشتراکی شد و استثمار از بین رفت [١] قهراً حاکمیت هم حاکمیت ملی خواهد بود، چون همه «ما» شدند و دیگر طبقهای بر طبقهای حکومت نمیکند، دیگر طبقه وجود ندارد که بخواهد یک طبقه بر طبقه دیگر حکومت کند. یک حاکمیت صد درصد ملی میشود و استفاده از ابزار تولید هم استفاده دموکراتیک میشود، یعنی همه از ابزار تولید آنطور استفاده میکنند که همگان میخواهند. همین قدر که مالکیت ابزار تولید اشتراکی شد، دیگر افراد «ما» شدهاند و منی وجود ندارد، دیگر خودخواهی وجود ندارد، اساساً «من» وجود ندارد فقط «ما» وجود دارد. وقتی که «ما» وجود داشته باشد، به طور طبیعی استفاده از ابزار تولیدْ دموکراتیک خواهد بود. چطور استفاده کنیم؟ هرطور که عموم مردم میخواهند. حاکمیت هم یک حاکمیت ملی است. چه کسی حکومت میکند؟ همان افرادی که اکثریت قریب به اتفاق مردم بخواهند. اصلًا اینها به دنبال آن میآید. مارکس هیچ وقت دنبال دموکراسی نمیرود، مثل کشورهایی که دائم دم از دموکراسی میزنند. از نظر او تا مالکیت هست دموکراسی اصلًا امکان ندارد. مالکیت که از بین برود دموکراسی جبراً هست.
این مثل آن است که شما میوهای را بخواهید و به درختی که آن میوه را تولید میکند توجه نداشته باشید، مثل بچهای که همینطور پایش را توی یک کفش کرده که من گلابی میخواهم، بدون اینکه هیچ فکر بکند که الآن فصل گلابی هست یا نیست، درخت گلابی وجود دارد یا نه، او فقط گلابی میخواهد. گلابی که تا فصلش نباشد، تا درختش نباشد وجود ندارد. اگر فصلش بود و درختش بود قهراً گلابی هم وجود دارد.
بنابراین [از نظر اینها] کوشش برای دموکراسی با وجود مالکیت شخصی ابزار تولید، بیهوده است. با اشتراکی شدن ابزار تولیدْ دموکراسی، حاکمیت ملی و تولید به منظور خیر و رفاه عموم خود به خود حاصل است.
[١] چون از نظر او وقتی مالکیت خصوصی از بین رفت، استثمار هم از بین رفته است.