فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٢ - فرضیه ما
میآورده، نه این است که حس مالکیت نبوده است. گفتیم بهترین دلیلش این است که شما میگویید مبادله در آن وقت بوده است.
فرضیه ما
سپس شما بگویید دوره بعد را چطور توجیه میکنید؟ چرا زندگی قبیلهای، این مالکیت نیمه اشتراکی و نیمه اختصاصی دوام پیدا نکرد؟ آنها چه میگویند، ما چه میگوییم؟ از نظر ما قضیه خیلی روشنتر است: ازدیاد جمعیت. مسئله عاطفه یک ظرفیت محدودی تا حدود بیست نفر و سی نفر و پنجاه نفر و صد نفر و دویست نفر دارد. یک پدر بزرگ قبیله میتواند نسبت به صد نفر از اولاد و نوهها واقعاً یک عاطفه پدر و فرزندی قویی داشته باشد و همو رابط باشد و دیگران هم به اعتبار او همین رابطه را حفظ کنند. ولی همین قدر که رسید به حدی که دیگر احصائش هم یک قدری مشکل میشود و رئیس قبیله وقتی که نگاه میکند، اگر تنها پسرعموها را هم بخواهد [درنظر] بگیرد به دو هزار نفر [میرسند] که قهراً مجال دیدن اینها آنقدر زیاد نیست، دیگر عواطف اینقدرها نمیتواند حکمفرما باشد و آن جامعه خود به خود تجزیه میشود. وقتی که خود به خود تجزیه شد، دیگر نمیتواند آن که شما رابطه اشتراکی نامیدید و ما «ما بودن» نامیدیم در این حد باقی بماند. و لهذا ما میبینیم اینکه مثلًا پسر عموها با یکدیگر یک رابطه برابری و برادری دارند، همین قدر که یک نسل گذشت و تبدیل به نوه عموها شدند، روابط به سردی میگراید و هرچه که جمعیت بیشتر باشد این روابط بیشتر به سردی میگراید و لهذا در جامعههای بزرگ رابطه خویشاوندی ارحامی خیلی ضعیفتر از جامعههای کوچک است. در محیطهای کوچک این رابطهها قویتر است. در یک ده ممکن است صد خانوار باشند، همه با یکدیگر قوم و خویش باشند و همه هم واقعاً با یکدیگر دوست و صمیمی و روابطشان خیلی نزدیک باشد ولی وقتی آمدند در شهرهای بزرگ، برادرها هم دیگر همدیگر را دیر پیدا میکنند.
پس ما یک فرضیه دیگری برای آن دورهها داریم و دیگران هم دارند، خود نویسنده هم میگوید برخی این حرف را قبول ندارند که حتماً دوره کمون اولیه به این شکل بوده است. ما چه دلیلی داریم که به این صورت نبوده، به آن صورت بوده؟ به هر حال فرضیه است. میخواهیم ببینیم آن مقداری که از نظر علمی برای ما مسلّم است، با این فرضیه بیشتر قابل توجیه است یا با آن فرضیه؟ با این فرضیه بهتر قابل توجیه است.