فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦ - نظریه صحیح
به این معنا، مدنی بالطبع بودن انسان در این کلمه خلاصه میشود: انسان نیاز به زندگی اجتماعی دارد از نظر به کمال رساندن شخصیت خودش. این حرف در این حد حرف درستی است.
از این بالاتر یک درجه دیگر هم داریم که آن نیز درست است. در انسان یک سلسله استعدادهای کمالی هست که در جامعه امکان بروز دارد. اولی «به وسیله جامعه» بود، این «در جامعه» است؛ یعنی باید جامعهای باشد تا این [استعداد] بتواند تجلی کند. اولی مثل استعداد علمی بود: جامعه باید باشد که معلمش بشود؛ استعداد آموختن دارد ولی جامعه باید به او بیاموزد. در دومی نمیخواهیم بگوییم جامعه باید او را به اصطلاح به فعلیت برساند، بلکه جامعهای باید باشد تا این [استعدادها] امکان تجلی پیدا کند و آن عبارت است از استعدادهای اخلاقی یا به تعبیر امروز ارزشهای انسانی که در انسان هست، که شکوفا شدن و تجلی کردن اینها فرع بر این است که جامعهای باشد. مثلًا در انسان استعداد انفاق و جود و بخشندگی هست. اگر جامعهای نباشد بخشندگی موضوع پیدا نمیکند، انسان نمیتواند این استعداد خودش را به ظهور برساند؛ یعنی تجلی این استعداد احتیاج دارد که جامعهای باشد و افراد دیگری باشند. یا ایثار کردن؛ تا جامعهای نباشد آیا انسان منفرد میتواند اهل ایثار باشد؟ ایثار که برای انسان یک ارزش اخلاقی معنوی خیلی بالاست، باید جامعهای باشد تا انسان در آن جامعه ایثارگر و فداکار باشد.
در این حدود که در انسان یک سلسله استعدادها هست (هم به معنی اول و هم به معنی دوم) نمیشود شک کرد که انسان بالطبع اجتماعی است؛ یعنی واقعاً انسان با این دو گونه استعدادها متولد میشود: استعدادهایی که جامعه برای به فعلیت رسیدن آنها باید محرّک او باشد، و استعدادهایی که باید جامعهای وجود داشته باشد تا او بتواند آنها را تجلی بدهد.
پس مجموعاً ما شش گونه- یا به یک اعتبار پنج گونه- نظریه درباره اینکه آیا انسان اجتماعی است یا اجتماعی نیست، طرح کردیم. دو گونهاش براساس این بود که انسان اجتماعی نیست. یک نظریه میگفت زندگی اجتماعی، قراردادی و انتخابی و صد درصد اختیاری است.
نظریه دیگر اینکه زندگی انسان اجتماعی نیست ولی صد درصد انتخابی هم نیست، بالطبع انفرادی است بالاضطرار اجتماعی است، ضرورت مبارزه با طبیعتْ انسانها را گرد یکدیگر جمع کرده، که این در حیوانات هم در مواقع خاص خیلی مُشاهَد و محسوس است