فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٧ - چگونگی انتقال دوره ها
نظریه دیگر نظریهای است که متکلمین در باب اعراض و عرفا در باب کل عالم داشتهاند و آن این است که اصلًا همه چیز آناً فآناً معدوم میشود و از نو شیء دیگر به وجود میآید، یعنی رابطهای میان آن معدوم و موجود نیست. از این جهت مثل نور است. ما الآن که اینجا نشستهایم فکر میکنیم از یک ساعت پیش که این لامپها روشن شده یک شیء واحدی وجود دارد به نام نور، ولی علم میگوید اینجا دائماً خاموش شدن و روشن شدن است، یعنی دائماً دارد قسمتی از نور پخش میشود، آن معدوم میشود قسمت دیگری به جای آن میآید. ولی چشم ما اینها را درک نمیکند. چون در کمتر از دهم ثانیه نور بعدی میآید چشم ما این را به صورت امر واحدی میبیند، مثل فیلمبرداری که امور منفصل را اینقدر سریع [عکس] برمیدارند که انسان به صورت یک امر باقی میبیند ولی در واقع اینجور نیست.
آنها میگویند عالَم هم کارش این است، بنابراین یک «منِ» باقی یعنی یک امر باقی در مراتبْ وجود ندارد. اگر کسی آن نظریه را گفت که عالم «عدم گردد و لایبقی زمانین» (شعر شبستری) که همان نظریه عرفا را منعکس میکند (عرفا اسم خوبی روی آن گذاشتهاند؛ متکلمین تجدد امثال میگویند) در این صورت تکامل واقعی اصلًا در عالم وجود ندارد. آنوقت حرف شما درست است که همیشه در عالم جانشین شدن کامل به جای ناقص است، یعنی این بچه هم که شما میگویید بزرگ میشود، شما اینجور حس میکنید و خیال میکنید که این یک شیء است که از اول موجود شده و رشد کرده و به کمال رسیده است؛ نه، او هر «آن» معدوم شده و یک چیز دیگر به جای آن آمده، ولی چون همیشه اینها شبیه یکدیگر و نزدیک به یکدیگر بودهاند انسان خیال میکند که شیء واحد است. این شعر مولوی: «هر زمان نو میشود دنیا و ما- بی خبر از نو شدن اندر بقا» همین نظریه را میگوید. البته این نظریه از نظر فلسفی هیچ قابل قبول نیست. از این بگذریم.
چگونگی انتقال دوره ها
سه بحث دیگر داریم. یکی اینکه با مثال میخواهد فرضیه خودش را در انتقال دورهها پیاده کند که چگونه با تکامل ابزار تولید روابط تولیدی تغییر میکند و قهراً تأسیسات اجتماعی هم که روبنای اصلی است تغییر میکند. در مثالها اصلًا این قابل پیاده شدن نیست. این آقایان مدعی هستند که بشر در ابتدا به صورت اشتراک زندگی میکرده و زندگی اشتراکی داشته است. این مقدار را نه تنها اینها میگویند، غیر اینها هم میگویند.