فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٠ - دوره اشتراک اولیه و دولت
وقتی هستیم که اصلًا دولتی وجود نداشته باشد، آن وقتی که دولت هم بکلی منتفی است.
حال آیا واقعاً مطلب از همین قرار است؛ یعنی نیاز انسان به حکومت- حکومت به معنای اعم عرض میکنیم، ما به نوع نظامش کار نداریم- فقط معلول زندگی طبقاتی است؟ یا نه، معلول آن زندگی اجتماعی است که با یک سلسله قوانین موضوعه اداره بشود نه با یک سلسله قوانین غریزی و طبیعی. در حیوانات هم به یک معنا- که اینها البته اسمش را دولت و حکومت نمیگذارند- وجود دارد، منتها چون همه چیزش غریزی است ما به آنجا کاری نداریم. آیا در زندگی انسانها قوانین باید حاکم باشد یا نباید حاکم باشد؟ قهراً قانون باید حاکم باشد، ولو اینکه گروهی باشند که منبعث از خود مردم و نماینده خود مردم هستند؛ اینها باید متصدی اجرای قانون باشند. یعنی فلسفه اصلی حکومت و دولت این است که جامعه بشر نیاز به قانون وضعی دارد، یعنی قوانینی که مردم از روی اختیار باید آن را عمل کنند، یعنی قوانینی که از ناحیه طبیعت مجبور به عمل کردن آن نیستند.
وقتی که اینطور شد، این قوانین نیازمند به یک قدرتی است که این قدرت قوّه مجریه قانون یا ناظر به اجرای این قانون باشد. اختلافات میان مردم جبراً رخ میدهد. نمیشود گفت که در میان انسانها جبراً هم هیچ اختلافی درباره هیچ مسئلهای رخ نمیدهد که حکومت میان مردم فصل قضا کند. مجازاتها و حدودی به اصطلاح هست که باید اجرا بکند یا یک کارهای عمومی را انجام بدهد، که ما اینها را کارهای شهرداری لااقل، یا کارهای حسبهای مینامیم. بالاخره [جامعه] به این امور احتیاج دارد.
این است که در کلام حضرت امیر علیه السلام هم هست: وَ انَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ امیرٍ بَرّ أوْ فاجِرٍ [١]. بالاخره مردم احتیاج [به حکومت] دارند، نمیشود نداشته باشند. هیچ وقت هم بشر به مرحلهای نخواهد رسید که اصلًا دولت منتفی بشود. شکل دولت ممکن است [تغییر کند.] کسی نگفته که شکل دولت منحصر به همین شکلهایی است که ما تا حالا شناختهایم. همان حکومت ریش سفیدی که در گذشته بوده، خودش یک نوع دولت است. یا مثلًا در زندگی قبیلهای عرب قبل از اسلام، اینها حکومت به آن معنای مصطلحی که در جاهای دیگر بود نداشتند ولی یک نوع رابطه ملوک الطوایفی و تبعیت از رؤسای قبیله بود. آن که مثلًا یک شخصیت بیشتری در میان قبیله داشت و پیرمردتر از همه بود او را در رأس قبیله قبول میکردند و رؤسای قبایل هم میآمدند در مسائل با یکدیگر مشورت
[١] نهج البلاغه، خطبه ٤٠.