فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٠ - یک نمونه
نظیر طاهریان. طاهریان ابتدا دست نشانده خود خلفای عباسی بودند. اینها ایرانی هستند ولی گرایش عربی خیلی قویی دارند، که خود این مؤید همین نظر من است. یک وقتی یک کتاب ایرانی برای طاهر ذوالیمینین بردند. انداخت دور، حتی دستور داد که این را آتش بزنید، ما دیگر از این کتابها نمیخواهیم. ولی بعد از اینکه اینها قدرتی شدند، دیگر خلیفه نمیتوانست آزادانه اینها را عزل و نصب کند. اینها هم به همین مقدار قانع بودند که خلیفه را به رسمیت بشناسند، اسم خلیفه را در نماز جمعهها ببرند، او را احترام کنند، مثلًا باج برایش بفرستند و بالاخره کمک به او بدهند ولی او هم دست به ترکیب اینها نزند و کاری به کارشان نداشته باشد.
البته در این قضیه عوامل روحی و روانی خیلی دخالت دارد. این هم خودش یک مسئلهای است. مارکسیستها همیشه میخواهند مسائل را فقط بر اساس روابط مادی توجیه کنند یعنی برای عوامل فکری، روانی، روحی هیچ اصالتی قائل نیستند در صورتی که همین قضایای خلافت اسلامی کاملًا این قضیه را نقض میکند. مثال به همین حکومتهای ایرانی خودمان میزنیم: بدون شک هرکدام از این حکومتهای ایرانی اگر میخواستند از مرکز خلافت کاملًا مستقل باشند قدرتش را داشتند، مخصوصاً در بسیاری از دورهها. از دوره متوکل به بعد هیچ وقت خلافت عباسی قدرت اینکه بتواند حاکمی را در قلمرو خودش مجبور به تبعیت کند نداشته، ولی در عین حال همه اینها از او پیروی میکردند، یعنی کم کم خلافت به صورت یک امر مقدس یعنی یک امر شرعی درآمد. تنها در زمان صفویه است [که چنین نیست،] به این علت که صفویه شیعه بودند و خلافت را به رسمیت نمیشناختند. [در این زمان،] ایران اصلًا این فکر از سرش بیرون آمد، در صورتی که دوره دوره عثمانی بود؛ حتی با خلفای عثمانی هم جنگید؛ و الّا خلفای عباسی، بعد هم خلفای عثمانی و در دوره فاطمیین هم خلفای فاطمی در منطقه مصر و در دوره خلفای اندلس هم خلفای اموی در آنجا، یک حکومت مقدس داشتند، یعنی فردی که در ایران حکومت میکرد همیشه یک دغدغه فکری داشت که این حکومت من شرعی باشد و خلاف شرع نباشد، بنابراین اجازه از حاکم شرعی داشته باشم. عین آنچه که شیعه امروز راجع به حاکم شرعی و مجتهد فکر میکند اینها راجع به خلافت فکر میکردند. تنها یعقوب لیث صفّار است که در تاریخش نوشتهاند که این مطلب را اصلًا قبول نداشت.