فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٥ - دولت در کمونیسم نهایی
فاصله دوره سرمایه داری و کمونیسم نهایی یک دوره سوسیالیستی هست که در این دوره این طبقه پرولتر دولتی تشکیل میدهد و یک حکومت اینچنینی دارد. بعد میگوید نیاز به دولت بکلی از میان میرود و دیگر دولتی در کار نیست. همه حرفهای اینها بر همین اساس است که با مالکیت خصوصی دولت به وجود آمده، با رفتن آن هم دولت از میان میرود. مارکس گفت سه چیز عامل از خود بیگانگی بشر شده است که هر سه چیز را هم خود بشر خلق کرده است: یکی سرمایه است و دیگری مذهب است و سومی دولت، و وقتی که بشر به مرحلهای برسد که خودش را بازیابد و- به قول خود او- به خویشتن خود برگردد، این سه عامل از خود بیگانگی را بکلی از میان خواهد برد. منتها به اینجا که میرسند آمدهاند دوره کمونیسم را به دو دوره تقسیم کردهاند؛ دین را گفتهاند در دوره اول از بین رفت، سرمایه داری را هم گفتهاند در همان دوره اول از بین رفت ولی دولت را گذاشتهاند که در آن دوره نهایی- که هنوز به وجود نیامده- از بین برود. اینها تزشان را ذکر نمیکنند. بسیار خوب، حالا میگوییم دولت از میان برود، آیا تقسیم کار هم از میان خواهد رفت یا نه؟ تقسیم کار که نمیشود از میان برود. قبلًا چنین مغلطه کرد، گفت دیگران که نخواستهاند فلسفه وجود دولت را درست توجیه کنند و بگویند دولت مولود مالکیت است و طبقه مالک دولت را برای حفظ منافع خودشان به وجود آوردهاند گفتهاند دولت فطری بشر است، دولت از جانب خداست و ... و حال آنکه هرکسی که سخن از دولت میگوید، از طریق تقسیم کار این مطلب را میگوید، یعنی در زندگی بشر- که زندگی اجتماعی است- کارها باید میان افراد بشر تقسیم شود. کارها انواع و اقسام دارد. کار اقتصادی داریم، آنهم انواع کارهای اقتصادی: اقتصاد کشاورزی، اقتصاد صنعتی، اقتصاد تجاری. کارهای فرهنگی داریم، آنهم انواع کارهای فرهنگی.
کارهای حقوقی و دادگستری داریم، آنهم با شعب مختلف خودش. کار آموزشی به معنی تعلیم و تربیتی داریم، بسته به اینکه آن را جزء فرهنگ بگیریم یا امر مستقلی در نظر میگیریم. یک سلسله کارها هم داریم که کارهای سیاسی است، چه مدیریت جامعه از نظر داخلی و چه اداره جامعه از نظر روابطش با جامعههای بیرون و به اصطلاح سیاست خارجی یک کشور (سیاست داخلی و سیاست خارجی). اگر بگویید ما درباره وقتی بحث میکنیم که دیگر دولتها وجود ندارند و همه یک دولت شدهاند، باز بالاخره سیاست داخلیاش که هست. آیا اینجا دیگر اساساً نیازی به مدیریت نیست و جامعه نیازی به یک کانون مرکزی برای اداره ندارد؟ یعنی جامعه اساساً نیازی به یک قوّه مجریه و افرادی که [تصمیمات] را به مرحله