فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٠٢ - مبحث پنجم ناسيوناليزم ايرانى
در روند انقلاب اسلامى، ملىگرايى يك حركت واپسگرا و استعمارى و ضد اسلامى تلقى گرديد و انديشه امام (ره) در زمينه وحدت جهان اسلام و ضرورت اجتناب از ملىگرايى، نهادينه و در قالب يك اصل ( [١] ١) در قانون اساسى متجلى شد و آرمان وحدت جهان اسلام بر سياستگزاريهاى دولت انقلابى ايران حاكم گرديد.
يكى از آثار منفى ناسيوناليزم ايرانى كه همواره توسط استعمار غربى به آن دامن زده مىشد مقابله با عرب بود١ كه در رژيم شاه تحت تأثير نفوذ صهيونيستها به يك سياست تجاوزكارانه تبديل شده بود. تلاش استعمار در رو در رو قرار دادن ايران و اعراب در طى هشت سال جنگ تحميلى سرانجام به نتيجهاى نرسيد و ايران اسلامى همواره در پرتو انديشه انقلاب اسلامى، خواهان وحدت جهان اسلام بوده و از آن حمايت كرده است.
نظريه پيدايش ناسيوناليزم ايرانى پس از شكست ايرانيان در برابر سپاه اسلام در آثار محققان و نويسندگان ايرانى نيز ديده مىشود كه معتدلترين نظريه را در اين زمينه در لغتنامه دهخدا چنين مىخوانيم:
«عرب در صدر اسلام مبشر اصل برادرى و مساوات بود ولى بعداً بخصوص در دوره بنى اميه، سياست عربى محض در ميان آمد و همه مناصب و مشاغل تا پايان آن دوره به عرب اختصاص داشت و به اقوام ديگر كمال تحقير و اهانت مىشد. اين تحقير و اهانت بر ملل تابع مخصوصاً ايرانيان كه تمدن درخشانترى داشتند گران مىآمد و از اين رو براى مقابله با عرب، سه راه زير را پيش گرفتند:
الف - قيام سياسى مانند قيام ابومسلم كه در نتيجه به تشكيل دولتهاى مستقل ايرانى منتهى شد.
ب - قيام عليه اسلام و تعمد در تخريب آن كه در حقيقت نوعى مقاومت منفى بر ضد حكومت اسلامى بود و در عصر بنىعباس، با شدت عجيب ادامه يافت و با مقاومت سخت خلفا مواجه گرديد.
[١] . ريشه اين تفكر را بايد در آثار مستشرقان محققنمايى چون سرجان ملكم، جستوجو نمود كه براىالقاى چنين توهّمى از دو قرن سكوت ايران در برابر تهاجم عرب سخن گفتهاند، رك: زرين كوب، دو قرن سكوت، ص ١٠٧-١٠٨.