فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ٦٢ - مبحث اول جنبشهاى ناسيوناليستى
مجموع اين مؤلفهها شكل گرفته بود گرايش به ناسيوناليزم به اين معنى معمولاً به طور طبيعى براى رسيدن به تشكل سياسى يا بسيج عمومى و يا ايجاد مقاومت ملى انجام پذيرفته است.
٢. واحد بشرى جدا بافته: چهره ديگر ناسيوناليزم، اعتقاد به تمايز يك واحد بشرى در مقايسه با واحدهاى ديگر و به معنى ملتى جدا بافته كه همراه با نوعى امتياز و تمايز برخوردار مىباشد.
ناسيوناليزم به اين معنى ناشى از امتيازاتى است كه يك ملت در مسير تاريخى به خاطر رخدادهاى طبيعى يا اختيارى آن را كسب و از ديگر ملتها متمايز مىگردد. گرايش به اين نوع ناسيوناليزم گاه براساس تمايز واقعى و گاه بر مبناى آرمان گرايى و يا تخيل و تصنع بوجود مىآيد.
٣. نژادپرستى: چهره غليظ و انديشه افراطى ناسيوناليزم غرب را مىتوان در نژاد پرستى و انديشه ملت برتر مورد مطالعه قرار داد. صهيونيزم، نازيسم و آپارتايد نمايانترين چهرههاى ايدئولوژى ناسيوناليزم افراطى در قرن بيستم به شمار مىآيند.
هركدام از لايههاى سهگانه ناسيوناليزم داراى ايدئولوژى خاص و مبانى و اركان متناسب مىباشد. ناسيوناليستها در تبيين ايدئولوژى ناسيوناليزم به مبانى فلسفى، اصول جامعهشناسى، تاريخ و روانشناسى نقب زده و از همه دانشهاى بشرى براى توجيه ايدئولوژى ناسيوناليزم بهره گرفتهاند و از آن، ايدئولوژيهاى غنى و انديشههاى سياسى جامعى بوجود آوردهاند.
در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، دولتهاى استعمارى غرب مانند بريتانيا، فرانسه، هلند، پرتقال و ايتاليا هر كدام به نوعى از ايدئولوژى ناسيوناليزم براى توسعه قلمرو استعمارى خود استفاده نمودند و از رهگذر فلسفههاى ارائه شده براى انديشههاى ناسيوناليستى، اعمال خود را بر عليه ملتهاى ستمديده، استعمارزده و غارت شده توجيه نمودند و بر چپاول ثروتها و نقض حقوق آنان به غلط نام استعمار نهادند.
عواملى چون نفوذ فرهنگ سياسى غرب، بيدارى مسلمانان، جنبشهاى ملى و رواج روشنفكرى به سبك غرب در سرزمينهاى اسلامى در اوايل قرن بيستم، موجب گرديد كه انديشه ناسيوناليزم در كشورهاى اسلامى نيز رو به رشد نهاده و جنبشهاى سياسى و