فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٩٤ - مبحث دوم تجددطلبى و بدعت
درون ديگرى زدند و به سازگارى دين، مدرنيزم و واقعيتهاى جامعه دل بستند و از مزج منطقى و اختلاط عقلانى آن سه، معجونى ساختند كه در عين انطباق با هر سه محور در نهايت هيچ كدام را كامل دربر نداشت.
هرچند مدرنيزم به معنى نوانديشى و ترقيخواهى و انديشه پيشرفت همزمان با انديشههاى ناسيوناليزم و دموكراسى به ويژه آزاديخواهى در سراسر جهان اسلام به صورت يك پديده اجتماعى جديد ظاهر گرديد و در حقيقت از علل مشترك و عوامل مشابهى در مقايسه با دو پديده ديگر سياسى يعنى ناسيوناليزم و دموكراسى نشأت گرفت و اين سه پديده به موازات يكديگر رواج پيدا كرد لكن شكلگيرى مدرنيزم در يك مكتب روشمند و انديشه سامانيافته را بايد بيشتر در نيمه دوم قرن بيستم مورد مطالعه قرار داد و از نظر تاريخى مدرنيزم را بايد متأخرتر از دو همزاد خود تلقى نمود.
بنابراين حداقل بايد بين مدرنيزم در نظريه جديد هرمنوتيك دينى و نوانديشانى چون سيد جمال، اتاتورك و حتى سيد احمدخان هندى، تفاوت قائل شد. حتى سولاليزم ناشى از تفكر جديد مدرنيزم با آنچه كه على عبدالرزاق در مصر و مصطفى كمال در تركيه جديد مىانديشيد كاملاً متفاوت مىباشد.
انديشه نوگرايى و مدرنيزم را در جهان كنونى اسلام مىتوان به سه دسته طبقهبندى نمود:
مبحث دوم: تجددطلبى و بدعت
دسته اول:
مخالفان مطلق هستند كه در انديشه دينى به حداكثر معتقدند و مدرنيزم را با بدعت همسان و مترادف مىشمارند. سلفىگرى در انديشه وهابيت و نهضت اخوان المسلمين و حركت تكفير و هجرت كه امروز از انديشههاى اسلام انقلابى به حساب مىآيد عليرغم تفاوتهايى كه در فهم هركدام از بدعت ديده مىشود در اين طبقه جاى مىگيرد.
در انديشه اينان همواره بين انديشه دينى از يك سو و علم و تكنولوژى و