منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح - شیخ بهایی - الصفحة ٢٧٥ - توضيح (تفسير مفردات دعاهاى مذكور)
معلوم شد از سر راه به يك طرف گريختند و جواد ٧ بر جاى خود توقّف فرمود.
پس چون مأمون به حضرت امام ٧ رسيد گفت كه: تو چرا با كودكان ديگر از سر راه نرفتى و با ايشان در گريختن موافقت نكردى؟ آن حضرت جواب دادند كه: راه تنگ نيست كه به رفتن خود آن را بر تو گشاده گردانم، و نيز مرا در خدمت خلافت جريمهاى نيست كه باعث خوف و فرار من شود كه بگريزم، و ظنّ من نيز به تو آنست كه بىجريمه آزار كسى نكنى.
مأمون را از صورت و سيرت و تكلّم و فصاحت آن حضرت شگفت آمد و از آنجا گذشت، و چون از شهر بيرون رفت بازى را بر طايرى انداخت و آن باز مدتى غايب شد و چون باز آمد در منقار، ماهى خرد داشت، مأمون از مشاهده آن حال بغايت متعجّب گشته آن ماهى را به دست گرفته مراجعت نمود و به آن كوچه رسيد، بار ديگر كودكان از سر راه دور شدند و امام جواد به دستور اول بجاى خود ايستاده بود، مأمون آن ماهى را به مشت گرفته پيش آن حضرت آمد و از امام پرسيد كه در دست من چيست؟ حضرت فرمودند كه: ابر وقت آب برداشتن از دريا ماهى ريزه با آب برداشته و در وقت افتادن آن ماهى، باز ملك آن را در هوا ربوده صيد خود كرده است، و حالا ملك به آن ماهى امتحان سلاله نبوت و دودمان رسالت مىنمايد.
چون مأمون اين سخن شنيد مدهوش و حيران گشته از امام ٧ سؤال كرد كه تو چه كسى؟ آن حضرت در جواب فرمود كه: من محمّد بن على بن موسى الرّضاام :، پس چون مأمون را معلوم شد كه امام محمّد جواد ٧ است از اسب پياده شده حضرت را در كنار كشيد و سر مبارك آن حضرت را بوسه داد و نهايت تذلّل و خشوع نظر به حضرت امام ٧ بجاى آورد، و بعد از چند گاه دختر خود امّ الفضل را در حباله نكاح آن حضرت در آورد، و آن حضرت را در آن وقت از عمر شريف يازده سال گذشته بود، و به روايتى ده سال. و اين سؤال و جواب بعد از فوت حضرت امام