جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٨ - غزل ٥٢٢ اكنون كه زگل، باز چمن شد چو بهشتى
|
مقيم حلقه ذكر است دل، بدان اميد |
كه حلقه اى ز سر زُلفِ يار بگشايد[١] |
|
|
گر محتسبت بر كَدُوىِ باده زَنَد سنگ |
بشكن تو كدوىِ سَرِ او نيز به خِشتى |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! ويااى سالك! چنانچه زاهد كه محتسب وداروغه عُشّاق است، بخواهد از طريق عشق ومراقبه جمال دوست بازداردت، ازاو دورى گزين وبه سخنش گوش مده؛ كه: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا»[٢]: (پس از هركس كه به ياد ما پشت نموده، روى گردان.)؛ زيرا وى نادانسته طريق فطرت را انكار نموده وبه صورت، خود را عالم وتو را جاهل مى داند. به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد، اگر به حور وقصور است اميدوار |
ما را شرابخانه، قصور است ويار، حور |
|
|
مِىْ خوربه بانگ چنگ ومخورغُصّه، ور كسى |
گويد تو را: كه باده مخور، گو: هُوَ الغَفُور[٣] |
|
|
جهلِ من وعلمِ تو، فَلَك را چه تفاوت |
آنجا كه بصر نيست، چه خوبىّ وچه زشتى |
|
تو مراجاهل وخود را عالم مى دانى، امّا بايد توجه داشته باشى كه «جهلِ من وعلمِ تو، فَلَك را چه تفاوت؟» گردش فلك به جهل وعلم من وتو چه كار دارد؟
بينايى من وتو موجب تشخيص خوب وزشت وراه حق وباطل مى شود امّا آن كس كه نابينا است خوبى وزشتى بر او تفاوت نمى كند، همه جهان هستى من وتو را به توجّه به دوست وفطرت دعوت مى نمايند، تو چشم خود بسته اى ومرا به طريقهاى كه اختيار نمودهام سرزنش مى كنى. گويا: «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى، فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا»[٤]: (وهركس در اينجا [دنيا] كور ونابينا شد، در آخرت كورتر وگمراه تر خواهد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٧، ص ٢١٩.
[٢] - نجم: ٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٥، ص ٢٣٠.
[٤] - اسراء: ٧٢.