جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٦ - غزل ٥٢٢ اكنون كه زگل، باز چمن شد چو بهشتى
خواجه در اين غزل خود را ترغيب به باده نوشى وذكر ومراقبه وتوجّه وياد دوست نموده ومى گويد:
|
اكنون كه زگُل، باز چمن شد چو بهشتى |
ساقى! مِىِ گُلگون بِطَلَب بر لَبِ كشتى |
|
اى خواجه! ويااى سالك! حال كه فصل گل فرا رسيده وچمن وسبزه صفايى ديگر دارد، بر كنار كشتزارى بنشين وساقى گلرخى طلب نما وبه عيش ونوش با او بپرداز.
كنايه از اينكه: چون وسايل عيش ونوش با دوست برايت ميسّر گشت ودانستى كه حضرتش مى خواهد از شراب پرشور مشاهداتش بهره مندت سازد، از فرصت واوقات خوشِ خود استفاده كن ومراقب وبه ياد او باش وديدارش را طلب نما. به گفته خواجه در جايى:
|
دوستان! وقت گل آن بِهْ كه به عشرت كوشيم |
سخنِ پير مغان است، به جان بنيوشيم |
|
|
نيست در كس كَرَم ووقت طرب مى گذرد |
چاره آن است، كه سجّاده به مى بفروشيم |
|
|
خوش هوايى است فرح بخش، خدايا! بفرست |
نازنينى كه به رويش مِىِ گلگون نوشيم[١] |
|
زيرا
|
زنگِ غمت از دل مِىِ گلرنگ زدايد |
بشنو كه چنين گفت مرا پاك سرشتى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٢، ص ٣٠٤.