جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٢ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
به فطرت وملكوتشان باز داشته. آخر «تا كى كند سياهى، چندين دراز دستى؟» بخواهد بگويد:
|
اى كه مهجورىِ عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ، به خدا مى دارى[١] |
|
وبگويد:
|
دارم از زُلف سياهت، گله چندان كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسر وسامان، كه مپرس |
|
|
گفتمش: زلف به كينِ كه گشادى؟ گفتا: |
حافظ! اين قصّه دراز است، به قرآن كه مپرس[٢] |
|
|
گر خرقه اى ببينى، مشغول كار خود باش |
هر قبله اى كه باشد، بهتر زخودپرستى |
|
اى سالك! ويااى خواجه! با خرقه پوشان زاهد وخويشتن پرستان قشرى، كه دنيا وآخرت را براى خود مى خواهند وعبادات خويش را براى رسيدن به غير حضرت محبوب انجام مى دهند، منشين وبه كار خود مشغول باش، ومراقبه واخلاص وتوجّه به فطرتت را طريقه خود قرار ده؛ كه: «فَاذْكُرُونِي، أَذْكُرْكُمْ»[٣]: (پس مرا ياد كنيد، تا شما را ياد نمايم.) ونيز: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: (پس استوار ومستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) وبه گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.
[٣] - بقره: ١٥٢.
[٤] - روم: ٣٠.