جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٤ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
|
عشقت به دست طوفان، خواهدسپرداى جان! |
چون برق ازاين كشاكش، پنداشتى كه رستى |
|
آرى، تا راهرو را شور عشق ومحبّت جانان در دل پيدا نشود، كجا مى تواند دست از علايق عالم مادّه وخوديّتها وهواپرستى ها بدارد؟ عشق است كه بشر سالك وتعلّقاتش را به دست طوفان مى سپارد، واو را به ساحل نجات وقرب جانان مىرساند. خواجه هم خطاب به خود ويا سالكين نموده ومى گويد: گمان مكنى كه بى عشق وبدون زحمت عاشقى از بستگيها مى توان رست.
بخواهد بگويد:
٣٩١٢
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ، وَأخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَشَوَّقْتَهُ إلى لِقآئِكَ.»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى قرب وولايتت برگزيده، وبراى دوستى ومحبّتت خالص وبى آلايش گردانيده وبه مقام ديدارت مشتاق نمودهاى.)
|
از راه ديده حافظ، تا ديد زُلف پستت |
با جمله سربلندى، شد پايمال پستى |
|
معشوقا! چون چشم به عالم طبيعت گشودم، با سربلندى ازديدارت كه در ازلم نصيب گشته بود، خود را پايمال پستىهاى اين جهان خاكىام ديدم. بخواهد بگويد:
«إلهى! أسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأيْدِى المَنايا فى حَبآئِلِ غَدْرِها، فَإلَيْكَ نَلْتَجِئُ مِنْ مَكآئِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الأغْتِرارِ بِزَخارِفِ زينَتِها؛ فَإنَّهَا المُهْلِكَةُ طُلّابَها، ألْمُتْلِفَةُ حُلّالَها، ألْمَحْشُوّةُ بِالآفاتِ، ألْمَشْحُونَةُ بِالنَّكَباتِ. إلهى! فَزَهِّدْنا فيها، وَسَلِّمْنا مِنْها، بِتَوْفيقِكَ وَعِصْمَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما كنده، وبا چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود درآويخته است؛ پس از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، واز فريفته شدن به آرايشهاى زيورش به تو چنگ زدهايم؛ زيرا دنيا طالبان.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.