جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
|
به تماشاگهِ زُلفش، دلِ حافظ، روزى |
شد كه باز آيد وجاويد، گرفتار بماند[١] |
|
وچون چهره گشودى حور وپرى حيا كردند دم اززيبايى خويش زنند وياراى آن را نداشتند.
|
از براى صيد دل در گردنم، زنجيرِ زُلف |
چون كمند خسروِ مالكْ رقاب انداختى |
|
محبوبا! مىخواستى خويش را به من بشناسانى وصيدم كنى، گرفتار عالم مظاهرم نمودى وبه دام كثراتم افكندى، به گونه اى كه از آن نمى توانم جدايى گيرم وبدون آن هم نمى توانم به تو آشنا گردم؛ كه:
٣٥٦١
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرِفَ.»
[٢]: (گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.) ونيز:
٣٥٥١
«ألْحَمْدُللَّهِ المُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[٣]: (حمد وسپاس خدايى را كه با مخلوقات خويش براى آنها متجلّى وآشكاراست.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
كس نيست كه افتاده آن زلفِ دوتا نيست |
در رهگذرى نيست، كه دامى زبلا نيست[٤] |
|
ودر جايى مى گويد:
|
در نهانخانه عشرت، صنمى خوش دارم |
كز سر زلف ورُخَش، نعل در آتش دارم |
|
|
يك سر موى به دست من ويك سر با دوست |
سالها بر سر اين رشته، كشاكش دارم[٥] |
|
|
نصرت الدّين، شاه يحيى آن كه تاجِ آفتاب |
از سر تعظيم وقدرت، در تراب انداختى |
|
|
زينهار! از آب شمشيرت، كه شيران را از آن |
تشنه لب كُشتى، نهنگان را در آب انداختى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠١، ص ١٠٤.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١١، ص ٣٠٤.