جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
است كه آنها را پس از رسيدن به كمال بهتر به كار بندم. به گفته خواجه در جايى:
|
بر بُوىِ آنكه جرعه جامى به ما رسد |
در مصطبه، دعاىِ تو هر صبح وشام رفت |
|
|
دل را كه مرده بود، حياتى زنو رسيد |
تا بويى از نسيمِ مىاش در مشام رفت |
|
|
زاهد، غرور داشت، سلامت نبرد راه |
رند از رَهِ نياز، به دارالسّلام رفت |
|
|
ديگر مكن نصيحتِ حافظ، كه رَهْ نيافت |
گمگشته اى كه باده عشقش به كام رفت[١] |
|
|
گنج عشق خود نهادى در دلِ ويران من |
سايه دولت بر اين كُنج خراب انداختى |
|
دلبرا! اين عشق تو بود كه دل ويران به تعلّقات وخواطر مرا به آبادى كشانيد، ودر زير سايه دولتِ مشاهدهات قرار داد. شكرگذار آنم واز آن چشم نخواهم پوشيد. در جايى مى گويد:
|
بغير آنكه بشد، دين ودانش از دستم |
دگر بگو: كه زعشقت، چه طرف بربستم؟ |
|
|
اگرچه خرمن عمرم، غمِ تو داد به باد |
به خاك پاى عزيزت، كه عهد نشكستم |
|
|
چو ذرّه گرچه حقيرم، ببين به دولت عشق |
كه در هواى رُخَت، چون به مهر پيوستم[٢] |
|
|
خواب بيدارن ببستى، آنگه از نقشِ خيال |
تهمتى بر شبروانِ خيلِ خواب انداختى |
|
|
پرده از رخ برفكندى، يك نظر در جلوه گاه |
وز حيا، حور وپرى را در حجاب انداختى |
|
عشق ديدارت خواب را ازعاشقان بيدار دلت ربود، وخيالت زاهدان را چون شبگردان خواب آلود كه ظاهراً به دنبال دزد مى گردند، به شب زنده دارى وعبادات ظاهرى واداشت. در جايى مى گويد:
|
هر كه شد محرمِ دل، در حرم يار بماند |
وآنكه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٩، ص ٢٩٠.