جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨١ - غزل ٥٣١ اى زشرم عارضت، گل كرده خوى!
شايد باز به ديدارش نايل گردم. اى مؤذّن ومنادى توحيد! فرياد بر آر تا شايد بخت مردهام با
«حَىَّ عَلَى الصَّلاةِ.»
و
«حَىَّ عَلَى الفَلاح.»
و
«حَىَّ عَلى خَيْرِالعَمَل.»
گفتنت بيدار گردد، وبا مشاهدهاش دلم آرام گيرد.
وممكن است منظور از مصرع دوّم (بنا بر نسخه ديگر) اين باشد كه: تا وقتى كه مؤذّن بانگ نزده، دست از مراقبه وياد او بر نخواهم داشت تا ببينمش. خلاصه بخواهد با اين بيان بگويد:
|
محرابِ ابروان بنما، تا سحرگهى |
دست دعا برآرم ودر گردن آرمت |
|
|
خواهم كه پيش ميرمت، اى بىوفا طبيب! |
بيمار بازپرس، كه در انتظارمت |
|
|
بارم دِهْ از كرم بَرِ خود، تا به سوزِ دل |
در پاى، دمبدم، گُهر از ديده بارمت[١] |
|
|
در بنى عامر بسى مجنون شوند |
گر برون آيد دگر ليلى ز حَىّ |
|
كنايه از اينكه: معشوق من، نه تنها مرا با لحظه اى از ديدارش ديوانه خود ساخته، كه هركس چون من ببيندش ديوانه خواهد شد. بخواهد با اين بيان تقاضاى ديدار دوبارهاش را بنمايد وبگويد:
٣٦٨٩
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نَحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسِواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقآئُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى، وَرِضاكَ بُغْيَتى، وَرُؤْيَتُكَ حاجَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده وتنها به تو پيوسته، وميل ورغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم، نه غير تو، وتنها براى توست شب بيدارى وكم خوابىام، ولقايت نور چشم، ووصالت تنها آرزوى جانم، وشوقم منحصر به تو، وشيفتگىام در محبّتت، وسوز وحرارت عشقم براى توست، وخشنوديت تنهامقصودم، وديدارت خواستهام مى باشد.)؛ لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.