جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٥٣١ اى زشرم عارضت، گل كرده خوى!
|
در هر طرف زخيلِ حوادث كمينگه است |
زآنرو، عنان گسسته دواند، سوارِ عمر[١] |
|
با چنان جمالى:
|
مىشد از چشم، آن كمان ابرو ودل |
از پِيَش مى رفت وگم مى كرد پى |
|
مرا رها كرده ودلم را به همراه خود مى برد. افسوس! كه اعتنايى به من نداشت ونمى خواست بازش ببينم. چه مى توانم كردن جز آنكه ناله سر دهم وبگويم:
|
بى مِهْرِ رُخَت، روز مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
هنگام وداع تو، زبس گريه كه كردم |
دور از رُخ تو، چشم مرا نور نمانده است |
|
|
وصل تو، اجل را زسرم دور همى داشت |
از دولت هجر تو، كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زهجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد، كه مقدور نمانده است |
|
|
حافظ، زغم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را، داعيه سور نمانده است[٢] |
|
با اين همه:
|
امشب از زلفش نخواهم داشت دست |
رو مؤذّن بانگ برميزن كه حَىّ[٣] |
|
چون دانستهام حضرت دوست با مظاهر وكثرات ومحيط به آنهاست؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٤]: (آگاه باش! كه او به هر چيزى احاطه دارد.) ونيز: «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»[٥]: (وهر كجا باشيد. او با شماست.)، واگر جلوه اى كند آن جلوه از ملكوت آنها مى باشد؛ لذا امشب از زلفش دست برنخواهم داشت وبه مراقبه خواهم نشست، تا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٣] - وبر طبق نسخههاى ديگر: تا مؤذّن دست بردارد كه حَىّ.
[٤] - فصلت: ٥٤.
[٥] - حديد: ٤.