جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٥٣١ اى زشرم عارضت، گل كرده خوى!
خواجه در اين غزل در مقام توصيف حضرت دوست واظهار اشتياق به ديدار دوباره او بوده. مىگويد:
|
اى زشرمِ عارضت، گُل كرده خوى! |
در عرق، پيشِ عقيقت، جامِ مِىْ |
|
|
ژاله بر لاله است، يا بر گُل گُلاب؟ |
يا بر آتش آب، يا بر روت خوى؟ |
|
اى معشوقى كه در زيبايى آن قدر بىنظيرى، كه گل از شرم در عرق فرو رفته، وجام شراب عقيقى پيش لبهاى عقيقى وجمال دل آرا وحيات بخش وجان گداز ومست كنندهات به خجالت دچار گشته! متحيّرم برافروختگى وزيبايىات را چگونه به بيان آورم: بگويم شبنم بر گل رخسارت نشسته، ويا گلاب بر چهره زيباى جمالت عطرفشانى نبوده؟ ويا برافروختگى رخسارت را آب زدهاى، ويا بگويم عرق بر روى ماهت نشسته؟.
خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد: با جمال زيبايت، چنان از عاشقانِ خود دلربايى مى كنى، كه براى مظاهرت قدر وبهايى در نظر آنان نمى گذارى. در جايى مىگويد:
|
اى خُرّم از فروغ رُخت لاله زار عمر |
باز آ كه ريخت بىگل رويت بهار عمر |
|
|
از ديده گو سرشك چو باران رود رواست |
كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر |
|
|
بى عمر زندهام من وزين بس عجب مدار |
روز فراق را كه نهد در شمار عمر |
|