جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
آنانى قرار ده كه ... براى مشاهدهات برگزيده، وروى وتمام وجودشان را تنها براى خويش قرار داده ودلشان را براى محبّتت فارغ نموده، وبه آنچه در نزد خويش دارى راغب گرداندى، ويادت را به ايشان الهام نموده، وبه شكر وسپاسگزارى از خويش وادارشان ساخته وبه طاعت وعبادتت مشغول نموده واز خلايق شايسته خويش گردانده، وبراى مناجات با خويش برگزيده، واز هر چيزى كه از تو جدايشان مى سازد، گسستهاى.) خواجه نيز در جايى مى گويد:
|
طريقِ كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاهِ سرورى اين است، گر اين تَرْك بر دوزى |
|
|
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسبابِ طَرَب محروم |
بيا زاهد! كه جاهل را زياده مى رسد روزى[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات؟ |
بخواست جام مِىْ وگفت: راز پوشيدن |
|
از مرشد طريق پرسيدم: راه نجات از مهالك شرك وخودبينى ودنيا پرستى چيست؟ فرمود: مراقبه وياد دوست را فراموش مكن تا راز عالم حيات بر تو كشف گردد، وتوجّه داشته باش كه آن را از نااهلان مستور دارى. به گفته خواجه در جايى:
|
بيا تا در مِى صافيت، راز دهر بنمايم |
به شرط آنكه ننمايى، به كجْ طبعان دل كورش |
|
|
سماطِ دَهْرِ دون پرور، ندارد شهدِ آسايش |
مذاق حرص وآزاى دل! بشوى از تلخ واز شورش[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.