جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
|
ملامتگر چه دريابد ز رازِ عاشق ومعشوق |
نبيند چشمِ نابينا، خصوصْ اسرارِ پنهانى |
|
|
گشادِ كار مشتاقان، در آن ابروى دلبند است |
خدا را يك نفس با ما، گره بگشا زپيشانى[١] |
|
|
به مى پرستى از آن نقش خود بر آب زدم |
كه تا خراب كنم، نقشِ خود پرستيدن |
|
آرى، آنچه بشر را گرفتار عالم ظاهر ساخته، خودپرستى است؛ كه:
٣٢٧١
«ألرّاضى عَنْ نَفْسِهِ مَغْبُونٌ، وَالواثِقُ بِها مَفْتُونٌ.»
[٢]: (هركس از خود خشنود وخرسند باشد، زيان برده، وآن كه به خود اطمينان داشته باشد، فريفته وگول خورده است.) ونيز:
٣٢٧٢
«ألرّاضى عَنْ نَفْسِهِ مَسْتُورٌ عَنْهُ عَيْبُهُ.»
[٣]: (عيب وبدىِ شخص از خود راضى، بر خود او پوشيده است.) وهمچنين:
٣٢٧٣
«بِالرِّضا عَنِ النّفْسِ تَظْهَرُ السَّؤْآتُ وَالعُيُوبُ.»
[٤]: (به خشنودى از نفس، بديها وعيوب [انسان] آشكار مى گردد.) ونيز:
٣٢٧٤
«شَرُّ الامُورِ ألرِّضا عَنِ النَّفْسِ.»
[٥]: (از خود خشنود وخرسند بودن بدترين امور مىباشد.) وخلاصى از اين خويشتن پرستى، به مى پرستى ومراقبه جمال دوست وجز محبّت او نگزيدن حاصل مى شود، اينجاست كه مى توان نقش خويش بر آب زد.
خواجه هم مى گويد: «به مى پرستى از آن ...».
بخواهد بگويد:
٣٢٧٥
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ، ... اجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ، وَأخْلَيْتَ وَجْهَهُ لَكَ، وَفرَّغْتَ فُؤادَهُ لِحُبِّكَ، وَرَغَّبْتَهُ فيما عِنْدَكَ، وَألهَمْتَهُ دِكْرَكَ، وَأوْزَعْتَهُ شُكْرَكَ، وَشَغَلْتَهُ بِطاعَتِكَ، وَصَيَّرْتَهُ مِنْ صالِحى بَرِيَّتِكَ، وَاخْتَرْتَهُ لِمُناجاتِكَ، وَقَطَعْتَ عَنْهُ كُلَّ شَىْ ءٍ يَقْطَعُهُ عَنْكَ.»
[٦]: (معبودا! پس ما را از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٥، ص ٤٢٦.
[٢] - غرر ودرر موضوعى، باب الرّضا عن النفس، ص ٣٨٧.
[٣] - غرر ودرر موضوعى، باب الرّضا عن النفس، ص ٣٨٨.
[٤] ( ٤، ٥) غرر ودرر موضوعى، باب الرّضا عن النفس، ص ١٣٩.
[٥] ( ٤، ٥) غرر ودرر موضوعى، باب الرّضا عن النفس، ص ١٣٩.
[٦] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.