جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩ - غزل ٤٨٣ منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
از اين غزل ظاهر مى شود خواجه را حالى توحيدى دست داده وبه مشاهده اى نايل گشته كه آثارى در وى گذاشته، مىگويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
(اين بيت وبيت آينده اشاره به كمالى است كه براى وى حاصل شده) مىگويد:
در عشق ورزى به حضرت محبوب شهره آفاق گشتهام. وچون او را با همه مظاهر ومحيط به همه آنها يافته، وكردار وافعال آنان را به او وملكوتشان مشاهده نموده بودم؛ كه
٣٣٢٨
«لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللَّهِ.»
[١]: (هيچ تحرّك ونيرو وقدرتى جز به خدا صورت نمى گيرد.) جز خير ونيكى در عالم نديدهام؛ كه: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»[٢]: (خدايى كه هر چيز را بيافريد، نيكو وزيبا گردانيد.) لذا خواجه مى گويد: منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن.
آرى، ما اگر بد وخوب يا شر وخير مى گوييم، به حساب مقايسه وخبر نداشتن از باطن امور است، از حضرت دوست جز خير صادر نمى شود، شر امر عدمى است، عدمِ خير چيزى نيست تا به وجود مطلق منسوب باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مغان، نورِ خدا مى بينم |
اين عجب بين، كه چه نورى زكجا مى بينم |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٤٥، ص ٥٠.
[٢] - سجده: ٧.