جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٩ - غزل ٥٠٢ اى در چمن خوبى، رويت چو گل خود رو
|
راهِ ماغمزه آن ترك كمان ابرو زد |
رَخْتِ ما، هندوى آن سروِ سهى بالا برد[١] |
|
|
گفتى: سخن خود را، با يار ببايد گفت |
اى كاش! توانستم، گفتن سخنى با او |
|
معشوقا! با من گفتى: ناراحتيهاى هجرانت را با من بايد گفتن، نه با غير. آرى چنين است وبايد با تو گفتمش. اى كاش! آن لحظه اى كه به خود راهم مى دهى مرا زود به هجرت مبتلا نسازى تا مهلت گفتار را داشته باشم.
ويا بخواهد بگويد: آنجا كه وصالم دست دهد، دامنم از دست خواهد شد وديگر ياراى سخنم نباشد.
ويا بخواهد بگويد: چون ببينمت، غم واندوهى نمى ماند تا سخن آن توانم ياد آورد. به گفته شاعر:
|
گفته بودم چو بيايى، غم دل با تو بگويم |
چه بگويم؟ كه غم از دل برود، چون تو بيايى |
|
وممكن است بخواهد بگويد: سخن خود را با ما بگو. اى كاش! ديدارم ميسّر مىگرديد تا با توام گفتار باشد؛ امّا:
|
نَفَس برآمد وكام از تو بر نمى آيد |
فعان! كه بختِ من، از خواب در نمى آيد |
|
|
قد بلند تو را، تا به بر نمى گيرم |
درختِ بختِ مرادم، به بر نمى آيد |
|
|
زشستِ صدق گشادم، هزار تير دعا |
از آن ميانه، يكى كارگر نمى آيد[٢] |
|
|
بدگوى تو آن باشد، كز يار كند منعت |
گر يار نكو باشد، مشنو سخن بدگو |
|
اى خواجه! سخن بدگويان واز عشق دلدار منع كنندگان، آن زمان بايد تو را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٩، ص ٢١٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٦، ص ٢٠٥.