جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧١ - غزل ٥٠٢ اى در چمن خوبى، رويت چو گل خود رو
در بيت ختم مناسب ديده شد چند بيتى از سعدى[١] وچند بيتى از خواجوى[٢] نوشته شود. سعدى مى گويد:
|
به حلاوت بخورم زهر، كه شاهد، ساقى است |
به ارادت بكشم درد، كه درمان از اوست |
|
|
زخم خونينم اگر بِهْ نشود، بِهْ باشد |
خنك آن زخم كه هرلحظه مرا مرهم از اوست |
|
باز مى گويد:
|
بختِ جوان دارد، آن كه با تو قرين است |
پير نگردد، كه در بهشتِ برين است |
|
|
ديگر از آن جانبم، نماز نباشد |
گر تو اشارت كنى، كه قبله چنين است |
|
باز مى گويد:
|
به كمند سر زلفت، نه من افتادم وبس |
كه به هر حلقه زلف تو، گرفتارى هست |
|
|
گر بگويم: كه مرا با تو سر وكارى نيست |
در وديوار، گواهى بدهد كآرى هست[٣] |
|
خواجوى مى گويد:
|
همه را گل به دست وما را خار |
همه را بهره گنج وما را مار |
|
|
يار در پيش وما قرينِ فراق |
باده در جام وما انيسِ خمار |
|
باز مى گويد:
|
تويى نمونه نقش نگارخانه كُنْ |
مكن صحيفه دل را سوادِ نقش ونگار |
|
باز مى گويد:
[١] - وى شرف الدّين مصلح بن عبد اللَّه شيرازى متوفّاى ٦٩٠ ويا ٦٩١ قمرى مى باشد كه مزارش در شيراز مورد توجّه خاصّ وعام است.
[٢] - وى ابوالعطا محمودبن علىّ بن محمود خواجوى كرمانى است كه در سال ٨٤٢ قمرى بدرود دنيا را گفته ودر تُنگ اللَّه اكبر شيراز به خاك سپرده شده، معاصر با خواجه حافظ متوفّاى ٧٩١ ويا ٧٩٢ بوده.
[٣] - ابياتِ فوق از غزليّات او، كه در مجموعه ديوانش مى باشد، گرفته شده.