جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٧ - غزل ٥٠٢ اى در چمن خوبى، رويت چو گل خود رو
|
ماه است رُخت يا روز؟ مشك است خطت يا شب؟ |
سيم است برت يا عاج؟ سنگ است دلت يا رو؟ |
|
معشوقا! نمىدانم جمالت را در روشنى به ماه تشبيه نمايم يا به روز روشن؟
وسياهى خط رُخسارت را به شب نسبت دهم يا به مُشكى كه در سياهى عطر افشانى دارد؟ ورخسارت در افروختگى وسپيدى به نقره بيان كنم يا عاج؟ ودلت را در سختى سنگ گويم يا پولاد؟ هيچ كدام از اين نسبتها تو را شايسته نيست، ولى تنها مى دانم كه مرا در كشاكش جمال وجلال وقهر ولطفت قرار دادهاى، گاهى به وصالم خشنود مى سازى، وگاهى به هجرم مى سوزى. بخواهد بگويد:
|
اى شاهدِ قدسى! كه كشد بند نقابت؟ |
وى مرغ بهشتى! كه دهد دانه وآبت؟ |
|
|
درويش نمى پرسى وترسم كه نباشد |
انديشه آمرزش وپرواىِ ثوابت |
|
|
تيرى كه زدى بر دلم از غمزه، خطا رفت |
تا باز چه انديشه كند، راىِ صوابت |
|
|
حافظ، نه غلامى است كه از خواجه گريزد |
لطفى كن وبازآ، كه خرابم زعتابت[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
لعلت به دُرِ دندان، بشكست لبِ پسته |
زلفت به خم چوگان، بربود دلم چونگو |
|
دلبرا! لعل لبت ودُرِ دندانت در حيات بخشى وزيبايى، وتجلّيات جمالىات پرده وحجاب از مظهريّت من ويا عالم برداشت ومغز آن را كه ملكوت آنان است بر من آشكار ساخت، وگوى سبقت را از گشوده شدن پسته وظاهر گرديدن مغزش ربود؛ ازطرفى ديگر زلف وتجلّيات جلالى وكثرات با پيچيدگى كه دارند چوگانى گشتند ودلم را گوى قرار داده وبه تو رهنمون گرديدند. خلاصه آنكه: جمال وجلالت هر دو در هدايتم به تو كوتاهى نداشتند. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣، ص ٦٦.