جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٢ - غزل ٤٩٧ خط عذار يار، كه بگرفت ماه از او
كه بدان مى شنود، وچشم او كه به آن مى بيند.) نايل آيى، ودر حمل امانتِ «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»[١]: (وانسان آن را حمل نمود.) پابرجا باشى! سينه از قذارات عالم طبيعت وتعلّقات آن پاكدار، كه در آن جام جز به چشم دل پاك نتوان نگريست. آن آئينهاى است كه آهى غبار آلودش مى كند وبا مختصر غفلت، از مشاهده آن جمال بىبهره خواهى شد ودوام ديدارت حاصل نمى شود.
وممكن است بخواهد بگويد: اى آن كه هوس نوشيدن جرعه اى از جام شراب تجلّيات محبوب حقيقى را دارى! آن را به هركس ندهند، سينه ودلى پاك از آلودگيها وشرك بايدت، تا به ديدارش دست يابى. به گفته خواجه در جايى:
|
فتوىِ پيرِ مغان دارم وقولى است قديم |
كه حرام است، مِىْ آن را كه نه يار است ونديم |
|
|
چاك خواهم زدن اين دلق ريايى، چه كنم؟ |
روح را، صُحبتِ ناجنس، عذابى است اليم |
|
|
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من |
سالها زآن شدهام بر دَرِ ميخانه مقيم[٢] |
|
|
سلطانِ غم هر آنچه تواند، بگو: بكن |
من بردهام به باده فروشان پناه از او |
|
درست است غم عشق، ويا هجر دوست، ويا غم بود ونبود وتعلّقات، با سلطه اى كه بر عالم بشريّتم دارند، هر زمانم به ناراحتى مبتلا مى كند، باكى نيست؛ چرا كه راه زدودن آن غم را يافتهام، وآن توجّه ومراقبه جذبات چشمان و جمال حضرت دوست مى باشد؛ كه: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»[٣]: (آگاه باشيد! كه دلها تنها به ياد خدا آرام مى گيرند.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
چون نقش غم ز دور ببينى، شراب خواه |
تشخيص كرده ايم ومداوا، مقرَّر است |
|
|
ما باده مى خوريم وحريفان، غمِ جهان |
روزى، به قدرِ همّتِ هركس مقرَّر است[٤] |
|
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٠، ص ٣١٦.
[٣] - رعد: ٢٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤، ص ٦٧.