جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٤ - غزل ٤٩٧ خط عذار يار، كه بگرفت ماه از او
|
حجاب ديده ادراك شد، شعاعِ جمال |
بيا وخرگهِ خورشيد را منوّر كن[١] |
|
ويا بخواهد بگويد: به جمال خويش برآفتاب روشنايى بخش، كنايه از اينكه:
آفتاب را به جمال واسماء وصفات ونورت برافروخته ساز تا به عالم نور فشاند.
و نتيجه آنكه (بنا بر هر دو معنى): مرا به ديدارت بهرهمند ساز تا ديگران از من بهرهمند گردند.
|
آبى به روزنامه اعمال ما فشان |
بتوان مگر سِتُرد حروفِ گناه از او |
|
آرى، منشأ گناه دو چيز است: يك، غفلت؛ ويكى انّيّت وتوجّه به خويش. ودر واقع غفلت از آثار انيّت وخودبينى است. تنها چيزى كه مى تواند آن دو را از بشر بگيرد، ذكر ومراقبه وتوجّه ومحبّت به حضرت دوست مى باشد. خواجه هم بخواهد بگويد: روزنامه اعمال ما به خود بينى وفراموش نمودنت سياه شده، محتاج به شراب تجلّيات ومحبّت توايم تا بتوانيم بكلّى از خويش بيرون شويم وحروف گناه را از نامه اعمالمان بزداييم. به گفته خواجه در جايى:
|
از اين مرقّع پشمينه نيك در ننگم |
به يك كرشمه صوفى وشم قلندر كن |
|
|
فضول نفس، حكايت بسى كند ساقى! |
تو كار خود مده از دست ومِىْ به ساغر كن |
|
|
لب پياله ببوس، آنگهى به مستان دِهْ |
بدين لطيفه، دماغِ خِرَد معطّر كن[٢] |
|
|
آخر در اين خيال كه دارد گداىِ شهر |
روزى شود كه ياد كند پادشاه از او؟ |
|
نمىدانم- اى دوست!- با اين همه آرزويى كه گداى تواز ديدارت دارد، روزى مىشود يادى از اين بنده كنى وبه مشاهدهات نايل سازى واز غم وغصّه هجرانش برهانى؟ در جايى مى گويد:
[١] ( ١، ٢) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] ( ١، ٢) ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.