جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٣ - غزل ٤٩٣ اى خون بهاى نافه چين، خاك راه تو
تمام اشياء چيره گشته اى وهر چيزى در برابر آن خاضع وذليل است، وجبروت وبزرگى وبرترىات كه بدان بر هر چيز غالب هستى، وعزّتت كه هيچ چيز نمى تواند در مقابل آن استقامت ورزد، وعظمتت كه اركان وشراشر وجود هر چيزى را پُر كرده، وسلطنت وتسلّطت كه بر هر چيز برترى پيدا كرده، وروى واسماء وصفاتت كه بعد از هر چيزى پايدار است، واسماء ت كه بر اركان وپايههاى هر چيز چيره گشته، وعلم وآگاهىات كه بر هر چيزى احاطه دارد، ونور وجه واسماء وصفاتت كه هر چيزى بدان روشن [ووجود يافته] است از تو مسألت مى كنم، اى نور! اى پاك ومنزّه [از هر نقص]!.).
با اين بيان تمنّا وتقاضاى ديدارش را نموده، لذا مى گويد:
|
نرگس، كرشمه مى برد از حد، برون خرام |
اى جان فداىِ شيوه چشمِ سياه تو! |
|
اى محبوبى كه در جمال بىهمتايى! با جذبه چشمان سياه وتجلّى اى از جلوات كشندهات جلوه گرى كن، تا گل نرگس از كرشمه وناز خود دست كشد ومرا به زيبايىاش توجّه ندهد. كنايه از اينكه: محبوبا! ممكن است مظاهر وموجودات دل مرا به خود وزيبايى هايشان مايل سازند، رخسار خود بنما تا به ديدنت چشم از آنان بپوشم؛ كه:
٣٨٧٨
«إلهى! أمَرْتَ بِالرُّجُوعِ إلَى الآثارِ، فَارْجِعْنى إلَيْكَ بِكِسْوَةِ الأنْوارِ وَهِدايَةِ الإسْتِبْصارِ، حَتّى أرْجِعَ إلَيْكَ مِنْها كَما دَخَلْتُ إلَيْكَ مِنْها، مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ إلَيْها وَمَرْفُوعَ الهِمَّةِ عَنِ الإعْتِمادِ عَلَيْها.»
[١]: (بارالها! [پس از آنكه مرا به مشاهده انوارت مفتخر نمودى، باز] امر فرمودى تا به سوى آثار ومظاهرت بازگشت نموده [وبه آنها توجّه داشته باشم]، پس مرا همراه با پوششى از [مشاهده] انوار خود، وهدايتى كه بصيرت وروشنايى دلم بدان حاصل شده باشد، به سوى خويش بازگردان، تا همان گونه كه از طريق آثار ومظاهر به تو راه يافتم، باز از اين راه به تو بازگردم، در حالى كه باطنم از نظر وتوجّه [استقلالى] به مظاهر مصون ومحفوظ، وهمّت.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.