جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٨ - غزل ٤٣٢ گر چه از آتش دل چون خم مى در جوشم
مىخواهم از عالم طبيعت به كلّى منقطع شوم تا كمال اعلى را دريابم، چه كنم كه هر لحظه در اين انديشه مى شوم، كثرات عالم طبيعت مرا به خود دعوت مى كنند، و نمىگذارندم انقطاع حاصل شود.
يا منظور اين باشد كه: تا تجلّيات اسمايى و صفاتىات برايم در جلوه گرىاند، اجازه نمى دهند به غم خويش كه رسيدن به كمال بالاترى است نايل آيم.
و يا بخواهد بگويد: آيا مى توان به آن كه همواره گرفتار مشاهدات اسماء و صفاتى است گفت: از غم عشق جانان آزاد باش؟
|
حاشَ للَّهِ! كه نِيَم معتقدِ جام و سبو |
اينقدر هست، كه گه گه قدحى مى نوشم |
|
من بر آنم تا به كلّى از خويش بيرون شوم و از لب جانان آب حيات نوشم، مرا بستگى و توجّه داشتن همواره به مشاهدات اسماء و صفاتى چه كار؟ براى آمادگى رسيدن به كمال بالاتر (بقاء) گهگاهى از تجلّيات دوست بهرهمند شدن مرا بس است.
|
هست اميدم، كه على رغمِ عدو، روز جزا |
فيض عفوش، ننهد بارِ گنه بر دوشم |
|
محبوبا! گر چه شيطان نمى خواهد ببيند كه من مورد عنايتت واقع شوم، ولى اميد است كه لطفت شامل من گردد، به كلّى از خويش و گناه وجودى گرفته و پاك نموده، و به عفو خويش مُخلَصم گردانى، تا در قيامت پاكيزه وارد محشر شوم و محتاج به حساب و ايستادگى در آن نباشم؛ كه: «فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ، إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[١]: (پس بدرستى كه حتماً همه آنها احضار مى شوند، مگر بندگان پاك [به تمام وجود] خداوند.).
[١] - صافات: ١٢٧ و ١٢٨.