جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٤٣٢ گر چه از آتش دل چون خم مى در جوشم
گويا خواجه ابيات اين غزل را در وقتى سروده كه از مشاهدات اسمائى و صفاتى در نهايت بهره مندى بوده و تقاضاى شهود ذاتى را مى نموده؛ به عبارت ديگر، به مقام فناى فعلى و صفتى و اسمى دست يافته، فناى ذاتى و بقاى باللَّه را تمنّا مىفرموده. مىگويد:
|
گرچه از آتش دل چون خُم مى در جوشم |
مهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم |
|
با آنكه در آتش درونى و ذكر و مشاهدات جانان، چون خم مى كه در درون مىجوشد، در حال مشاهده پر شورى واقع شدهام؛ ولى آن را با كس نگفته و نمىگويم، و چون خُمِ مى دهان بر مى بندم تا خوب پخته گردم و به كمال والا و بالاترى (يعنى، بقاى بعد از فنا و حيات جاودانى و كمال محمود و مقام احديّت) دست يابم.
و يا بخواهد بگويد: اگرچه در آتش عشق ديدار محبوب مى سوزم و همواره در تب و تابم، ولى جرأت آنكه سخنى از اين سوزش خود با او و يا ديگران بگويم ندارم. در جايى مى گويد:
|
من دوستدارِ روى خوش و موى دلكشم |
مدهوشِ چشم مست و مىِ صافِ بىغشم |
|
|
در عاشقى، گريزنباشد ز سوز و ساز |
استادهام چوشمع، مترسان ز آتشم[١] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٠، ص ٣٢٩.