جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٤٣٠ فتوى پير مغان دارم و قولى است قديم
|
فكر بهبود خوداى دل! ز دَرِ ديگر كن |
دردِ عاشق نشود بِهْ ز مداواىِ حكيم |
|
|
گوهر معرفت اندوز، كه با خود ببرى |
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم |
|
اى خواجه! درد عشق به محبوب حقيقى را با مداواى طبيب ظاهرى نمى توان علاج نمود، اين درد به ديدار دوست و گوهر معرفت بهبود مى يابد و چون بدان آراسته گشتى، حياتى تازه و سرمايه اى گرانبها نصيبت مى گردد كه با خود از اين عالم خواهى برد، جاهلان را جز زر و سيم اندوخته از اين جهان نخواهد بود كه آن را با خود نخواهند برد. به گفته خواجه در جايى:
|
حاصل كار گهِ كَوْن و مكان اين همه نيست |
باده پيش آر، كه اسباب جهان اين همه نيست |
|
|
از دل و جان، شرفِ صحبت جانان غرض است |
همه آن است، وگر نه دل و جان اين همه نيست[١] |
|
و در ديگر جاى:
|
خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن |
تا ببينيم سرانجام چه خواهد بودن |
|
|
دسترنج تو همان بِهْ كه شود صرف به كام |
ورنه دانى، كه به ناكام چه خواهدبودن[٢] |
|
|
دام سخت است، مگر يار شود لطف خدا |
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم |
|
اى خواجه! و يااى سالكين! اگر لطف و رحمت الهى شامل حالتان نمى شد، كجا مىتوانستيد از دام تعلّقات رهايى يابيد؛ كه: «إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ»[٣]:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٧، ص ٣٥٢.
[٣] - اعراف: ٥٦.