جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٠ - غزل ٤٣٠ فتوى پير مغان دارم و قولى است قديم
غزل ٤٣٠ [: فتوى پير مغان دارم و قولى است قديم ...]
|
فتوى پير مغان دارم و قولى است قديم |
كه حرام است مى آن را كه نه يار است و نديم ى |
|
|
چاك خواهم زدن اين دلق ريايى چه كنم |
روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم |
|
|
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من |
سالها ز آن شدهام بر در ميخانه مقيم |
|
|
مگرش صحبت ديرين من از ياد برفت |
اى نسيم سحرى! ياد دهش عهد قديم |
|
|
بعد صد سال اگر بر سر خاكم گذرى |
سر بر آرد زگِلم رقص كنان عظم رميم |
|
|
فكر بهبود خوداى دل! ز در ديگر كن |
درد عاشق نشود بِهْ ز مداواى حكيم |
|
|
گوهر معرفت اندوز كه با خود ببرى |
كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم |
|
|
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا |
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم |
|
|
غنچه گو تنگدل از كار فرو بسته مباش |
كز دم صبح مدد يابى و انفاس نسيم |
|
|
دلبر از ما به صد اميد گرفت اوّل دل |
ظاهراً عهد فرامش نكند خُلق كريم |
|
|
حافظ! ار سيم و زرت نيست برو شاكر باش |
چه بِهْ از دولت لطف سخن و طبع سليم؟ |
|