جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٨ - غزل ٤٢٩ فاش مى گويم و از گفته خود دلشام
|
كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت |
يارب! از مادر گيتى، به چه طالع زادم؟ |
|
كدام منجّمى است كه بتواند بخت و لطيفه الهى فطرى مرا بشناسد؟ نمىدانم مادر مرا در چه طالعى زاده كه چنين پر ارزش قرار گرفتهام كه نمى توانم جز تو را درنظر داشته باشم.
و يا منظور خواجه از بيت، گله از پيشامدهايى باشد كه در بيت آتيه بدان اشاره مىكند.
|
تا شدم حلقه به گوش دَرِ ميخانه عشق |
هر دم آيد غمى از نو به مبارك بادم |
|
از آن زمان كه سر بندگى خالصانه به درگاه دوست سائيدم، هر لحظه ابتلائات و غمها به من روى آور شدند، و بر بندگىام، مبارك باد» گفتند: كه:
٢٩٧٣
«إنَّ للَّهِ- عَزَّوَجَلَّ- عِباداً فِى الأرْضِ مِنْ خالِصِ عِبادِهِ، ما يُنْزِلُ مِنَ السَّماءِ تُحْفَةً إلَى الأرْضِ، إلّاصَرَفَها عَنْهُمْ إلى غَيْرِهِمْ، وَلابَلِيَّةً إلّاصَرَفَها إلَيْهِمْ.»
[١]: (بدرستى كه در روى زمين براى خداوند- عزّوجّل- بندگان خالص و پاكى است كه هيچ هديه و پيشكشى از آسمان به زمين فرو نمى فرستد مگر اينكه از آنها [باز داشته] و به ديگران بر مى گرداند، و هيچ بلا و گرفتاريى نمى فرستد مگر اينكه به آنها بر مى گرداند.)
|
گر خورد خونِ دلم، مردمكِ ديده، رواست |
كه چرا دل به جگر گوشه مردم دادم |
|
اين ديده دل من بود كه در ازل دوست را مشاهده نمود «و «بَلى» گفت، و در عالم عنصرى از آن محروم گشت. چنانچه در اشتياق ديدارش، سرشك ديدهام به خون مبدّل گردد، رواست. محروميّت از آن ديدار، اين گريستن را هم دارد. در جايى.
[١] - بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٢٠٧، روايت ٨.