جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٥ - غزل ٤٢٩ فاش مى گويم و از گفته خود دلشام
|
طاير گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق: |
كه در اين دامگه حادثه چون افتادم؟ |
|
من آنم كه در عالم و خلقت نورى و قدس و پاكى طيران مى كردم، و حجابى ميان من و معشوق نبود تا فراقى داشته باشم، آنجا «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[١]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) شنيدم، و «بَلى، شَهِدْنا»[٢]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفتم: حال در آخرين مرحله نزولى كه عالم جسم است، قرار گرفتهام، و در زندان و قفس تن واقع شده و از اصل خود و مشاهده جمال دوست دور افتادهام، «چه دهم شرح فراق؟» به گفته خواجه در جايى:
|
زبانِ خامه ندارد سر بيانِ فراق |
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق |
|
|
كنون چه چاره؟ كه در بحر غم به گردابى |
فتاده كشتى صبرم زبادبانِ فراق[٣] |
|
|
من مَلَك بودم و فردوس برين جايم بود |
آدم آورد در اين دير خراب آبادم |
|
من در عالم پاكى و تجرّد و خلقت نورى تمثّلى زندگى مى كردم، و چون در سير نزولى به جهان خاكى مبتلا گشتم، آدم ابوالبشر ٧ براى اينكه مرا از خرابى عالم بشريّت و خاكى، به مقام خلافة اللّهىِ «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٤]: (بدرستى كه من جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) مشرّف سازد، در اين عالمم آورد، تا با توبه و متابعت هدايت پروردگارى و برگزيده شدن، باز به منزل ملكوتىام باز گرداند؛ كه: «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ، فَتابَ عَلَيْهِ ... فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ، فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»[٥]: (پس آدم [٧] كلماتى را از پروردگارش فرا گرفت، آنگاه خداوند بر او.
[١] - اعراف: ١٧٢.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.
[٤] - بقره: ٣٠.
[٥] - بقره: ٣٧- ٣٨.