جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٠ - غزل ٤٢٨ غم زمانه كه هيچش كران نمى بينم
ديگر از من مپرس: او چگونه است، آنجا كه او براى عاشقش روى بنمايد براى او جايى نمى گذارد تا خبر از وى دهد. خواجه سعدى هم مى گويد:
|
تا خبر دارم از او، بى خبر از خويشتنم |
با وجودش ز من آواز نيايد كه منم |
|
|
پيرهن مى بدرم دم به دم از غايت شوق |
كه وجودم همه او گشت و من اين پيرهنم[١] |
|
|
بر اين دو ديده حيرانِ من هزار افسوس |
كه با دو آينه، رويش عيان نمى بينم |
|
آرى، عاشق تا خود را در ميان مى بيند و مخلَصيّت (به فتح لام) براى او ملكه نگشته، هنوز به عالم كثرت توجّه دارد و نمى تواند همواره به ديدار محبوب دلشاد باشد، خواجه هم مى گويد: چگونه مى توانم با آنكه بكلّى از خويش نرستهام، دوست را بالعيان در همه حال مشاهده نمايم؛ كه:
٣١٥٨
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟! أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟! وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟!»
[٢]: (چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان بر تو راهنمايى جُست؟ آيا براى غير تو آن چنان ظهورى است كه براى تو نباشد، تا آن آشكار كننده تو باشد؟! كى پنهان بودهاى تا نيازمند راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟! و چه وقتى دور بوده اى تا آثار و مظاهر [ما را] به تو برساند؟!).
ممكن است منظور خواجه از «دو ديده»، دو ديده ظاهر و باطن باشد؛ يعنى، ديده ظاهر و باطن من هر دو متحيّر تو شده، و «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي.
[١] - ديوان سعدى، غزليات، بدايع، باب سيم.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨- ٣٤٩.