جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٩
|
سزاى تكيه گهت منظرى نمى بينم |
منم زعالم واين گوشه معين چشم[١] |
|
|
بوى بنفشه بشنو وزلف نگارگير |
بنگر به رنگ لاله وعزم شراب كن |
|
در اين بيت بيان خواجه عوض شده وخود را مورد خطاب قرار داده ومى گويد:
اگر وصال دوست مى طلبى، او را كنار از مظاهر نمى توان يافت، به مظاهر بنگر وباديده دل از اين طريق چنگ به دامن حقيقت وعالم ملكوت خود وآنان زن، و بدان كه جمال وكمال موجودات پرتوى از تجلّيات اويند كه با آنان است، واينان جز احتياج وفقر از خود هيچ ندارند؛ كه: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ، حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ، أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟! أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ، أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (بزودى نشانههاى روشن خودرا در آفاق ونواحى [جهان] ودر جانهايشان به آنها نشان خواهيم داد، تابر آنان روشن شود كه تنها حقّ اوست. آيا براى [حق بودن] پروردگارت همين بس نيست كه او برهر چيزى مشهود است؟! آگاه باش! كه آنها از ملاقات پروردگارشان در شك وانكارند. هان! براستى كه او بر هر چيز احاطه دارد.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
معاشران! گره از زلف يار باز كنيد |
شبى خوش است، بدين قصّهاش درازكنيد |
|
|
حضور مجلسِ انس است ودوستان جمعند |
وانْ يَكاد بخوانيد و در فراز كنيد[٣] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
گرزلف پريشانت دردست صباافتد |
هرجا كه دلى باشد، در دام بلا افتد |
|
|
آخرچه زيان افتد سلطان ممالك را |
كو را نظرى روزى، برحال گدا افتد[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٤، ص ٢٩٩.
[٢] - فصّلت: ٥٣ و ٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥١، ص ٢٠٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٣، ص ٢٢٣.