جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١٨
اى دوست! چشمان وجمال جذّاب خمارآلودت را كه در كُشندگى ونابودى عشّاقت بىنظير مى باشد ظاهرساز، ومگذار درنظرشان چيزى جز تو جلوه گر باشد، تا با اين گونه رفتارت، همه مظاهر صاحب جمالت را (كه يكى از آنها گل نرگس است) از رشك وحسد به گريه درآورى در واقع بااين بيان تقاضاى چنان ديدارى را براى خود نموده،.
در جايى مى گويد:
|
مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى |
پركن قدح، كه بىمى، مجلس ندارد آبى |
|
|
مخمور آن دو چشمم، ساقى! كجاست جامى؟ |
بيمار آن دو لعلم، آخر كم از جوابى |
|
|
در انتظار رويت، ما و اميدوارى |
وز عشوه لبانت، ماوخيال وخوابى[١] |
|
|
بِفْشان عرق زچهره واطراف باغ را |
چون شيشههاى ديده ماپرگلاب كن |
|
محبوبا! گوشه اى از عطر جمالت را به عالم بنمايان، تا نه تنها گلهاى باغ، بلكه همه جهانيان بوى جان فزايت را استشمام كنند ودر ديدگانشان گريه حلقه زند. كنايه از اينكه: به انتظارت بسرمى برم وديده را براى ديدارت آماده ريختن اشك شوق نمودهام. در جايى مى گويد:
|
خيال روى توگر بگذرد به گلشن چشم |
دل از پى نظرآيد به سوى روزن چشم |
|
|
بيا، كه لعل وگُهر در نثار مقدم تو |
ز كُنجِ خانه دل مى كشم به مخزن چشم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٧، ص ٤٢١.