جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ٤٧٨ فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلابگردان |
|
|
اى نور چشم مستان! درعين انتظارم |
چنگ حزين وجامى بنواز يا بگردان |
|
|
حافظ! زخوب رويان، قسمت جزاين قدرنيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[١] |
|
|
آن كه مدام شيشهام، از مى لعل داده است |
شيشهام از چه مى برد، پيش طبيب هرزمان؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوب، خود مرا به مى مشاهداتش مست فرمود وپس از آن به فراقم مبتلا ساخت ودر هجرش بيمار نمود، ديگر حاجت نيست كه به طبيبم برند ومداوايم كنند، زيرا «ألطَّبيبُ أمْرَضَنى» (طبيب خودمرا بيمار نموده)، بازم به مشاهدات مفتخر نماتاشفا يابم. در جايى ديگر مى گويد:
|
اى كه در كُشتن ما هيچ مدارا نكنى! |
سود وسرمايه بسوزىّ ومحابا نكنى! |
|
|
دردمندان غمت، زَهْرِ هلاهل دارند |
قصد اين قوم خطر باشد هين تا نكنى! |
|
|
رنج ما را كه توان برد به يك گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد كه مداوا نكنى[٢] |
|
|
حافظ! از آب زندگى، شعر تو داد شربتم |
ترك طبيب كن بيا، نسخه شربتم بخوان |
|
اى خواجه! اين شربت شيرين ديدار حضرت دوست بود كه شعر تو را حيات بخشِ جان تو وعشّاق قرار داد، براى چاره بيمارى هجران وآرامش يافتنت، از ابياتت بخوان ومترنّم شو، تا شربت حيات بخش ديدار باز نصيبت گردد. با طبيبانت چه كار؟.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٤، ص ٣٨٣.